X
تبلیغات
درباره ی همه چیز
مه دوستداران سینما بازی خوب گلشیفته فراهانی را دیده اند . بازیگری که حضورش در فیلم مجموعه دروغها لینک داغ بیشتر سایتها و مجلات شد و سپس با حضور بی حجاب خود در فرش قرمز هالیوود تعجب همگان را برانگیخت و به سرعت به برترین موضوع و لینک در فضای اینترنت تبدیل شد و با پخش تصاویر بی حجاب او موجب ایجاد مشکلات فیلمهایی که در ایران بازی نموده بود و هنوز اکران نگردیده بود گشت از آن جمله می توان به فیلم درباره الی اشاره نمود. 

وحالا پس از گذشت مدتی از این موضوعات داغ دوباره خبری از گلشیفته فراهانی تبدیل به لینک داغ اکثر سایتهای اینترنتی گشته است . گلشیفته فراهانی لیلای سینمای هالیوود شد.  در زیر بیوگرافی کامل و شرح کامل وقایع زندگی گلشیفته فراهانی را می خوانید.  

 

گلشیفته فراهانی لیلای سینمای هالیوود  

 

گل‌شیفته فراهانی، قرار است در فیلم جدید رولند جافی، کارگردان صاحب‌نام هالیوود، به نام «اژدها چشم‌انتظار شماست» حضور یابد. به گزارش سایت های سینمایی وی در این فیلم در نقش لیلا هنرنمایی می‌کند و داستان فیلم مربوط به جنگ داخلی اسپانیاست.
در این فیلم خبرنگار جوانی در مورد یکی از دوستان پدرش که قرار است از سوی کلیسای کاتولیک تقدیس شود تحقیق می‌کند.
این خبرنگار پی می‌برد که بین پدرش و دوست وی رابطه بسیار پیچیده و مخربی وجود داشته که از زمان کودکی آغاز و تا جنگ داخلی اسپانیا ادامه می‌یابد.
این فیلم در مرحله پیش‌تولید قرار دارد و اکران‌اش برای سال ۲۰۱۰ برنامه‌ریزی شده است.

  گلشیفته فراهانی

بیوگرافی گلشیفته فراهانی

رهاورد (گلشیفته) فراهانی 19 تیر 1362 در تهران و در خانواده ای هنرمند متولد شد. وی یک خواهر (شقایق ‏فراهانی، لیسانس نقاشی، بازیگر) یک برادر (آذرخش، لیسانس موسیقی، کاریکاتوریست) دارد. خانواده فراهانی یک ‏فرزند خوانده معروف نیز دارد. اردشیر رستمی کاریکاتوریست، تصویرساز، مجسمه ‌ساز، معمار، طراح لباس، شاعر‎ ‎و بازیگر‎ ‎است. او چندی پیش در سریال شهریار، در نقش شاعر شهیر آذری بازی کرد.  

 

 

پدرش بهزاد فراهانی متولد ‏‏1323، اصلیت فراهانی (اراک) دارد و از جمله بازیگران مطرح تئاتر و سینمای کشور پیش و پس از انقلاب است که ‏عمری را در رادیو گذرانده و مادرش فهیمه رحیم نیا متولد 1326 تهران و فارغ التحصیل رشته هنرهای تجسمی از ‏دانشگاه‎. D.e.a ‎علوم انسانی استراسبورگ فرانسه است. وی فعالیت هنری خود را از سال 1347 در گروه هنر ملی ‏و فعالیت سینمایی خود را از سال 1349 به عنوان بازیگر در فیلم "تجاوز" آغاز کرد.  

‎‎وضعیت خانوادگی‎‎‏ گلشیفته فراهانی

آن زمان که گلشیفته به دنیا آمد، خانواده فراهانی دیری از بازگشت شان به ایران نگذشته بود. بهزاد فراهانی سال 53 به ‏دلیل مشکلاتی که برای ادامه کار در ایران می دید و به دلیل نگاه سیاسی اش به فرانسه مهاجرت کرد و پس از انقلاب ‏به ایران بازگشت، اما فضا برای هنرمند سیاسی چپ هنوز باز نشده بود. خانواده در شرایط بد مالی به سر می بردند و ‏پدر خانواده با کارهای گوناگون از جمله مسافرکشی یا مترجمی سعی داشت تا چرخ زندگی خانواده را بچرخاند.

  

  

حضور گلشیفته فراهانی برای فیلم درباره الی در برلین این بار باحجاب کامل

اسم ‏گلشیفته در شناسنامه "رهاورد" ثبت شده، این بدان دلیل است که نام گلشیفته از سوی ثبت احوال در آن زمان مناسب ‏تشخیص داده نشده بود. در خانه و میان دوستان گلی صدایش می کنند، اما وی با نام گلشیفته در ایران شناخته شد. ‏کودکی اش در یوسف آباد گذشت، پنج ساله بود که آموزش موسیقی و پیانو را آغاز کرد.  

 

‎از علاقه به موسیقی تا ایفای نقش در درخت گلابی‎‎‏

کودکی بسیار پرتحرک و شیطان بود، اما به موسیقی علاقه ای خاص داشت. در سال 68 که پدرش دوباره توانست ‏وارد عرصه سینما- تئاتر شود، او نیز در کنار پدر به ایفای نقش در چند تئاتر عروسکی پرداخت. او در 12 سالگی به ‏هنرستان موسیقی رفت. 

 

  

حضوربی حجاب  گلشیفته فراهانی در نشست مطبوعاتی فیلم درخت گلابی

 برای اولین بار در 14 سالگی برای بازی در نقش "میم" در فیلم درخت گلابی ساخته داریوش ‏مهرجویی به بازی گرفته شد. سال قبل از آن خواهر بزرگتر وی شقایق در فیلم "لیلا" ساخته دیگر داریوش مهرجویی ‏بازی کرده بود. نقش موثر در بازی گرفتن از این دو جوان را محمدرضا شریفی نیا برعهده داشت، او به عنوان دستیار ‏کارگردان، بازیگران را به مهرجویی معرفی می کرد. ‏ گلشیفته به خاطر بازی در همان فیلم یعنی درخت گلابی توانست جایزه بهترین بازیگر نقش زن در بخش بین الملل ‏شانزدهمین جشنواره فیلم فجر (سال 76) را از آن خود کند. جایزه ای که سرنوشت وی را به کلی تحت تاثیر قرار داد. ‏  

  

حضوربی حجاب  گلشیفته فراهانی در نشست مطبوعاتی فیلم درخت گلابی

آنچنان که خود گفته به عنوان دستمزد تنها یک ضبط صوت به وی هدیه داده شد. او سپس به موسیقی پرداخت، هرچند ‏که در سال 79 در فیلم هفت پرده به کارگردانی فرزاد موتمن نقشی را ایفا کرد. پس از اخذ دیپلم، بورس ورود به ‏کنسرواتوار وین را اخذ کرد و آنچنان که خود می گوید در حالی که بلیت وین در دستانش بود، تصمیم گرفت که مابقی ‏عمرش را صرف سینما کند. در این میان به تحصیل موسیقی ادامه داد و چندی بعد وارد دانشگاه جامع علمی کاربردی ‏شد و در رشته موسیقی فارغ التحصیل شد. گلشفیته فراهانی به زبان های انگلیسی و فرانسه آشناست.

 

‎ازدواج گلشیفته فراهانی با امین محمد مهدوی‎‎‏

وی در سال 82 در جریان فیلم بابا عزیز با همسر آینده اش آشنا شد. امین محمد مهدوی که جزو عوامل این فیلم ‏محسوب می شد به عنوان مترجم در کنار دیگر عوامل حضور داشت.  

 

 

عکس گلشیفته فراهانی و همسرش

 

جرقه این آشنایی در فیلم " باباعزیز" می خورد، ‏چندی بعد و در همان سال 82 با یکدیگر ازدواج کردند. امین محمد مهدوی متولد 15 آذر 1350، مترجم زبان های ‏انگلیسی، فرانسه است و به زبان های عربی و اسپانیولی هم تسلط دارد. ‏ 

‎پدر و مادر درباره ی گلشیفته چه می گویند‎

فهیمه رحیم نیا درباره تربیت فرزندان خود می گوید: "من بچه‌هایم را آزاد بزرگ کردم؛ بچه‌هایی خلاق. اما به درد ‏زندگی محدود نمی ‌خورند‎.‎‏" وی درباره تصمیم گلشیفته مبنی بر بازیگری می گوید: "اولش ناراحت بودم، چون خودم ‏تجربه بدی از بازیگری داشتم؛ دوست نداشتم او اذیت شود، اما شقایق، گلی را به سمت بازیگری سوق داد. بازیگری ‏آنقدر جذاب است که وقتی وارد شوی، ماندگارش می‌شوی."

 وی اضافه می کند: "برای من مهم نبود که معدل کل ‏‏۱۸شود یا ۲۰؛ مهم این بود که چیزی یاد بگیرند. آنها را به تئاتر،‌ سینما،‌ نمایشگاه‌ های نقاشی، موزه‌ها، پارک‌ها و ‏طبیعت می‌بردیم، کاری که مادرها امروز کمتر برای بچه‌ها یشان انجام می ‌دهند."‏‎ ‎  

 

 

بهزاد فراهانی نیز درباره گلشیفته و دیگر فرزندش می گوید: "در سال ‌هایی که فرصت کار نداشتیم، شب ‌ها با آذرخش ‏و گلی می‌ رفتیم در کوچه پس‌ کوچه‌های یوسف‌آباد قدم می‌زدیم. سعی می‌کردم علاقه به ادبیات و هنر را در وجود آنها ‏بکارم‎.‎‏ بچه‌های من هر کدام در شرایط متفاوت اجتماعی بزرگ شدند. گلی به نسبت، شرایط آرامی را تجربه کرد. ‏ آذرخش در جنگ بزرگ شد. شقایق هم زندگی پیچیده‌ ای داشت. گلی شخصیتش به گونه ‌ای است که مرتب به آدم ابراز ‏علاقه می‌کند. در شدیدترین گرفتاری‌ها باز به ما زنگ می‌زند، پیغام می‌گذارد، به دیدنمان می ‌آید و نسبت به ما احساس ‏مسئولیت می‌کند.

 گاهی گلی یادداشت‌هایی برایم می گذارد که تنم می ‌لرزد. یادم است یک ‌بار ۴۰ تا قلب روی کاغذ ‏کشیده بود و نوشته بود "بابا دوستت دارم". او درباره موفقیت های گلشیفته می گوید: "من از موفقیت گلی همان ‌قدر ‏خوشحال می‌ شوم که از موفقیت هر بازیگر دیگری هم خوشحال می‌شوم. موفقیت گلی برای من همان ‌قدر دوست ‏داشتنی است که موفقیت باران کوثری یا ترانه علیدوستی."‏ 

‎‎کارنامه هنری گلشیفته فراهانی  

درخت گلابی-1376 به کارگردانی داریوش مهرجویی؛ گلشیفته فراهانی که در این فیلم نقش دختر عمه بازیگر اصلی ‏در فلش بک (خاطرات جوانی بازیگر) برعهده دارد. او آنچنان در این نقش قدرتمند ظاهر شد که آینده اش را تغییر داد.
فیلم هفت پرده به کارگردانی فرزاد موتمن1379 کار دیگر گلشیفته است. 
فیلم زمانه به کارگردانی حمیدرضا صلاحمند-1380 فیلمی ضعیف از کار درمی آید.
فیلم دوفرشته به کارگرانی محمد حقیقت-1381.
وی در همین سال در فیلم جای دیگر به کارگردانی مهدی کرم پور به ایفای نقش پرداخت


گلشیفته در سال 82 در سه فیلم به ایفای نقش پرداخت. باباعزیز-1382 به کارگردانی محمدناصر خمیر یکی از ‏آنهاست گلشیفته در همین سال در دو فیلم دیگر؛ " اشک سرما" به کارگردانی عزیزاله حمید نژاد و " بوتیک" به کارگردانی ‏حمید نعمت الله ایفای نقش می کند.


ماهی ها عاشق می شوند-1383. به کارگردانی علی رفیعی
به نام پدر- 1384 به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا.


"گلشیفته فراهانی" در سال 1385 در 6 فیلم بازی می کند که سه مورد از آنها در زمره بهترین کارهای او قرار دارند. گیس ‏بریده به کارگردانی جمشید حیدری نیوه مانگ به کارگردانی بهمن قبادی "میم مثل مادر "به کارگردانی رسول ملاقلی پور  

 

  

تصویری از فیلم به یادماندنی سنتوری

"سنتوری" به کارگردانی داریوش مهرجویی این فیلم دچار وضع بد سانسور در وزارت ارشاد دولت نهم شد. اجازه اکران نیافت گرچه که توانست در جشنواره های ‏خارجی خود را نشان دهد. فیلم به دلیل آنچه که نشان می داد مخالف با عرف و روحیات بینندگان تشخیص داده شد، ‏بنابراین وزیر ارشاد بجای مردم تصمیم گرفت و گفت تا وقتی که من تصدی وزارت ارشاد را دارم این فیلم اکران ‏نخواهد شد. یک ذره امید و ارابه مرگ به کارگردانی رضا اعظمیان دو فیلمی بودند که در این سال تحت تاثیر فیلم های ‏دیگر قرار گرفتند و به آنها زیاد پرداخته نشد، گرچه که کارهای خوبی نیز نبودند.‏


همیشه پای یک زن در میان است- 1386 به کارگردانی کمال تبریزی یکی از کارهای برجسته و مهم گلشیفته فراهانی ‏است؛ فیلم روایتگر داستان زوجی به نام امید و مریم (گلشیفته فراهانی) است که به قدری درگیر روزمره گی هستند که ‏زندگی زناشویی خود را کاملاً از یاد برده اند و مصرانه تصمیم گرفته اند از هم جدا شوند‏‎.‎‏

 در طول فیلم با یک ذره بین ‏نکات ظریفی که روابط زن و مرد در جامعه و محیط پیرامون با نگاهی طنز نمایش داده می شود. در همین سال گلشیفته ‏در فیلم دیوار به کارگردانی محمد طالبی نیز بازی کرد. فیلم ماجرای یک دختر نوجوان(گلشیفته فراهانی) است که پدرش ‏را از دست داده و تلاش می کند از برادر کوچک اش نگهداری کند‎.‎ 

 

‎‎درباره الی و یک مشت دروغ‎‎‏

گلشیفته فراهانی که فیلم "درباره الی" را با اصغر فرهادی در 1387 کار می کرد، جذب یک کار هالیودی شد، و کار ‏را برای اکران " درباره الی" نیز سخت کرد.

 فیلم "درباره الی" محتوایی نیمه ترسناک دارد‎.‎‏ معاونت سینمایی ارشاد ‏‏مجوز حضور این فیلم در جشنواره سینمایی امثال فیلم فجر را به دلیل حضور گلشیفته فراهانی در این فیلم را صادر ‏‏نکرد.

 دلیل آن بود که گلچهره بر روی فرش قرمز هالیوود بدون حجاب حاضر شد. هرچند مدتی بعد مشکل فرهادی با ‏وساطت شمقدری پایان یافت، اما گلشیفته بر فرش قرمز هالیوود چه می کرد؟ ‏

یکی از دستیاران کارگردان مطرح آمریکایی به دنبال بازیگری شرقی می گشته که در ایران با کارهای گلشیفته آشنا ‏می شود، او سپس وی را برای انجام مصاحبه دعوت می کند و در نهایت دختر جوان خوش شانس نقش اول زن فیلم ‏ریدلی اسکات را از آن خود می کند.   

 

 

عکسی از گلشیفته در فیلم مجموعه دروغها

این فیلم در مورد یک روزنامه نگار آمریکایی است که در عراق زخمی شده و ‏سازمان سیا، او را برای ردیابی یکی از رهبران القاعده در اردن استخدام کرده است‏‎.‎‏ گلشیفته در این فیلم نقش یک ‏پرستار را در عراق بازی کرده و سلیمان مامور القاعده به او دل بسته است.  

 نام گلشیفته فراهانی در فهرست بازیگران ‏فیلم در مقام چهارم و به عنوان نخستین بازیگر زن فیلم به چشم می‌خورد‎.‎‏ لئوناردو دی کاپریو، راسل کرو‎ ‎و مارک ‏استرانگ، بازیگرانی هستند که نام‌ هایشان پیش از فراهانی ذکر می شود‎.‎‏ ‏

‏ مرداد سال 1387‏‎ ‎به دنبال ایفای نقش در فیلم یک مشت دروغ،‎ ‎خبر ممنوع الخروج شدن گلشیفته فراهانی اعلام شد‏‎.‎‏ ‏چندی بعد گلشیفته فراهانی عازم آمریکا شد، در مراسم فرش قرمز هالیوود بدون حجاب و با لباس شب ظاهر شد. مهر ‏ماه، سال جاری و پس از اکران خصوصی فیلم، وی در مصاحبه با روزنامه آمریکایی دیلی نیوز گفت: "این فیلم برای ‏من دردسرهای زیادی ایجاد کرد.  

  

 

حضور بی حجاب گلشیفته فراهانی برروی فرش قرمز

گذرنامه من را توقیف کردند و چندین بار از طرف وزارت اطلاعات بازجویی شدم. ‏نهایتا قاضی دادگاه انقلاب اعلام کرد که باید ابتدا فیلم را ببیند تا نهایتا حکم قضایی را برایم صادر کند." او گفت که ‏دیگر قصد ندارد، به ایران بازگردد و در صورت بازگشت مشکلاتی برایش بوجود خواهد آمد.

چندی بعد فیلم درباره الی بدلیل حضور بی حجاب فراهانی در مراسم هالیوود به کناری گذاشته شد و صفار هرندی به ‏تلویح درباره گلشیفته گفت: "اگر هنرمندی قوانین را زیر پا بگذارد، ما نیز او را زیر پا خواهیم گذاشت." وساطت ‏شمقدری، نامه احمدی نژاد و دستور صفار هرندی درباره الی را نجات داد تا هم در جشنواره های داخلی و خارجی ‏شرکت کند.

 در برلینآله و در شبی که اصغر فرهادی کارگردان فیلم درباره الی جایزه خرس نقره ای را از آن خود کرد، ‏گلشیفته فراهانی دوباره ظاهر شد، اما این بار با حجاب و در حالی که از قصد خود برای بازگشت به ایران خبر می داد. ‏ فراهانی در نشست مطبوعاتی "درباره الی" در برلین اعلام کرد با پاسپورت ایرانی از کشور رفته و با همان پاسپورت ‏قصد دارد به ایران بازگردد‎.‎‏ اوایل اسفندماه در حالی که چند ماهی به دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری باقی ‏نمانده، ناگهان جواد شمقدری مشاور هنری رئیس جمهوری طی اظهار نظری گفت: "تصمیم گیری درباره بازگشت یا ‏برخورد با این بازیگر در حیطه اختیارات من نیست اما اگر در اختیار من بود می گفتم ایشان همین الان برگردد. تا آنجا ‏که می دانم آقای احمدی نژاد هم همین نظر را دارند.

خانم فراهانی خطایی کرده و بعد پشیمان شده است." بدین ترتیب ‏گلشیفته نیز نظرش برای بازگشت قطعی شد و گفته می شود با اکران نوروزی فیلم درباره الی به ایران بازخواهد گشت.

 

‎‎گلشیفته فراهانی درباره خود می گوید‎‎‏

 

‏ بی تعارف می گویم در خانواده ما من از همه کم استعداد ترم ولی شرایط برای من بهتر بود ه است؛ خاله دلسوز و خوبی ‏برای خواهر زاده اش است؛ سخت ترین کار در بازیگری کار کردن در مقابل افراد نود سال به بالا و ده سال به پایین ‏است و البته نابازیگران؛ شخصیت برونگرا و شلوغی دارد؛ مهربانی را خالصانه به اطرافیانش نثار می کند؛ بازیگر ‏محبوبش جانی دپ و معتقد است او نابغه بازیگری است.

بازی نیکول کیدمن را نیز دوست دارد. با الگو برداری ‏مخالف است و معتقد است هر ادمی تا وقتی به درون خودش مراجعه کند شاخص تر است هر کس باید راه خودش را ‏برود. ‏ لذتی که در سینما برده هیچ وقت در موسیقی نصیبش نشد، اما "سینما مرا از موسیقى دور کرده اما من قصد ندارم از ‏موسیقى دور شوم.  

 

  

عکسی از لیلای سینمای هالیوود

مى خواهم دوباره برگردم و کار آهنگ سازى را تمرین کنم. من دینى دارم به موسیقى که آن را ادا ‏خواهم کرد."؛ آرزو دارد با رخشان بنی اعتماد کار کند. دورترین نقش خودش را در اشک سرما و نزدیک ترین نقش ‏به خودش را در درخت گلابی ایفا کرده؛ رضا کیانیان و بازیهایش را خیلی دوست دارد. او نظرش را درباره کارگردان ‏هایی که با آنها کار کرده، این چنین بیان می کند: "هر کارگردانى براى من یک زندگى و دنیاى جدید است. آقاى ملاقلى ‏پور ناموس است. او بدون اغراق یکى از نوامیس من در سینما است.

من به شدت به او احترام مى گذارم و به قول ‏معروف پاى او ایستاده ام. این را به خاطر این مى گویم که حرف و حدیث پشت سر ایشان زیاد است و این هم تنها و ‏تنها به خاطر رک گویى و صراحت اوست. ‏ من در این فیلم جدا از مسأله بازیگرى چیزهاى زیادى از او در حوزه سینما و کارگردانى یاد گرفتم." او درباره نقش ‏هایی که دوست داشته بازی کند، می گوید: "بیشتر نقش هاى توى کتاب ها را دلم مى خواسته بازى کنم.

مثلاً بچه که ‏بودم دلم مى خواست "پى پى جوراب بلند" را بازى کنم که هنوز هم خیلى دوستش دارم، منتهى دیگر به سن من ‏نمى خورد. "تیستوى سبزانگشتى" هم یکى از نقش هایى است که دوست داشتم بازى کنم. حالا هم دلم مى خواهد نقش ‏کیمیا - دخترخوانده مولانا- را بازى کنم.

در زندگى عادى هم در هر مقطع سنى نقش خاصى را دلم مى خواسته بازى ‏کنم. مثلاً الان خیلى دلم مى خواهد نقش یک لمپنِ لاتِ بى سر و پاى بى ادب و خنده دار را بازى کنم. بازیگرها عموماً ‏دلشان مى خواهد نقش دیوانه، کور یا معلول جسمى را بازى کنند، من هم در هر مقطعى دلم مى خواهد نقشى را بازى ‏کنم." گلشیفته فراهانی سفیر مبارزه با بیماری سل در ایران است.‏ 

‎‎جوایز‎‎ کسب شده توسط گلشیفته فراهانی

برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر از بخش بین الملل شانزدهمین جشنواره فیلم فجر- بهترین بازیگر بیست و دومین جشنواره فیلم فجر برای بازیهای خیره کننده اش در دو فیلم بوتیک و اشک سرما به ‏انتخاب نویسندگان و منتقدان برنده تندیس زرین هشتم



تاريخ : پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 22:17 | نویسنده : mehrnaz |
نظر یادتون نره دوستان.



تاريخ : پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 15:53 | نویسنده : mehrnaz |
عکس ماشین | تصویر ماشین | گالری عکس ماشین | عکس های زیبای ماشین های | عکس های جالب ماشین ها | ماشین های کلاسیک | ماشین های قدیمی آمریکایی | ماشین های جالب و قدیمی و کلاسیک | ماشین های آمریکایی | ماشین های فرانسوی | ماشین های زیبای آمریکایی دهه ی شصت | ماشین های آمریکایی قدیمی دهه ی هفتاد | ماشین های قدیمی آمریکایی دهه هشتاد | ماشین های آمریکایی دهه ی نود | ماشین های کلاسیک | بهترین ماشین های کلاسیک دنیا | بهترین تصاویر از ماشین های کلاسیک | با کیفیت ترین ماشین های کلاسیک | پر کیفیت تری عکس های ماشین ها | زیباپیکس دات کام | ماشین های زیبای آمریکایی | تصاویر زیبای ماشین های آمریکایی | عکس های زیبای ماشین های آمریکایی | ماشین های قدیمی و کلاسیک | بک گراند ماشین های قدیمی و کلاسیک | تصویر زمینه ماشین های قدیمی و کلاسیک | دسکتاپ ماشین های قدیمی و کلاسیک | عکس های جالب و دیدنی کلاسیک از ماشینها | تصاویر زیبا و دیدنی ماشین ها | عکس های زیبا و دیدنی ماشین های قدیمی ایرانی | ماشین های قدیمی و جالب دنیاعکس ماشین | تصویر ماشین | گالری عکس ماشین | عکس های زیبای ماشین های | عکس های جالب ماشین ها | ماشین های کلاسیک | ماشین های قدیمی آمریکایی | ماشین های جالب و قدیمی و کلاسیک | ماشین های آمریکایی | ماشین های فرانسوی | ماشین های زیبای آمریکایی دهه ی شصت | ماشین های آمریکایی قدیمی دهه ی هفتاد | ماشین های قدیمی آمریکایی دهه هشتاد | ماشین های آمریکایی دهه ی نود | ماشین های کلاسیک | بهترین ماشین های کلاسیک دنیا | بهترین تصاویر از ماشین های کلاسیک | با کیفیت ترین ماشین های کلاسیک | پر کیفیت تری عکس های ماشین ها | زیباپیکس دات کام | ماشین های زیبای آمریکایی | تصاویر زیبای ماشین های آمریکایی | عکس های زیبای ماشین های آمریکایی | ماشین های قدیمی و کلاسیک | بک گراند ماشین های قدیمی و کلاسیک | تصویر زمینه ماشین های قدیمی و کلاسیک | دسکتاپ ماشین های قدیمی و کلاسیک | عکس های جالب و دیدنی کلاسیک از ماشینها | تصاویر زیبا و دیدنی ماشین ها | عکس های زیبا و دیدنی ماشین های قدیمی ایرانی | ماشین های قدیمی و جالب دنیاعکس ماشین | تصویر ماشین | گالری عکس ماشین | عکس های زیبای ماشین های | عکس های جالب ماشین ها | ماشین های کلاسیک | ماشین های قدیمی آمریکایی | ماشین های جالب و قدیمی و کلاسیک | ماشین های آمریکایی | ماشین های فرانسوی | ماشین های زیبای آمریکایی دهه ی شصت | ماشین های آمریکایی قدیمی دهه ی هفتاد | ماشین های قدیمی آمریکایی دهه هشتاد | ماشین های آمریکایی دهه ی نود | ماشین های کلاسیک | بهترین ماشین های کلاسیک دنیا | بهترین تصاویر از ماشین های کلاسیک | با کیفیت ترین ماشین های کلاسیک | پر کیفیت تری عکس های ماشین ها | زیباپیکس دات کام | ماشین های زیبای آمریکایی | تصاویر زیبای ماشین های آمریکایی | عکس های زیبای ماشین های آمریکایی | ماشین های قدیمی و کلاسیک | بک گراند ماشین های قدیمی و کلاسیک | تصویر زمینه ماشین های قدیمی و کلاسیک | دسکتاپ ماشین های قدیمی و کلاسیک | عکس های جالب و دیدنی کلاسیک از ماشینها | تصاویر زیبا و دیدنی ماشین ها | عکس های زیبا و دیدنی ماشین های قدیمی ایرانی | ماشین های قدیمی و جالب دنیاعکس ماشین | تصویر ماشین | گالری عکس ماشین | عکس های زیبای ماشین های | عکس های جالب ماشین ها | ماشین های کلاسیک | ماشین های قدیمی آمریکایی | ماشین های جالب و قدیمی و کلاسیک | ماشین های آمریکایی | ماشین های فرانسوی | ماشین های زیبای آمریکایی دهه ی شصت | ماشین های آمریکایی قدیمی دهه ی هفتاد | ماشین های قدیمی آمریکایی دهه هشتاد | ماشین های آمریکایی دهه ی نود | ماشین های کلاسیک | بهترین ماشین های کلاسیک دنیا | بهترین تصاویر از ماشین های کلاسیک | با کیفیت ترین ماشین های کلاسیک | پر کیفیت تری عکس های ماشین ها | زیباپیکس دات کام | ماشین های زیبای آمریکایی | تصاویر زیبای ماشین های آمریکایی | عکس های زیبای ماشین های آمریکایی | ماشین های قدیمی و کلاسیک | بک گراند ماشین های قدیمی و کلاسیک | تصویر زمینه ماشین های قدیمی و کلاسیک | دسکتاپ ماشین های قدیمی و کلاسیک | عکس های جالب و دیدنی کلاسیک از ماشینها | تصاویر زیبا و دیدنی ماشین ها | عکس های زیبا و دیدنی ماشین های قدیمی ایرانی | ماشین های قدیمی و جالب دنیاعکس ماشین | تصویر ماشین | گالری عکس ماشین | عکس های زیبای ماشین های | عکس های جالب ماشین ها | ماشین های کلاسیک | ماشین های قدیمی آمریکایی | ماشین های جالب و قدیمی و کلاسیک | ماشین های آمریکایی | ماشین های فرانسوی | ماشین های زیبای آمریکایی دهه ی شصت | ماشین های آمریکایی قدیمی دهه ی هفتاد | ماشین های قدیمی آمریکایی دهه هشتاد | ماشین های آمریکایی دهه ی نود | ماشین های کلاسیک | بهترین ماشین های کلاسیک دنیا | بهترین تصاویر از ماشین های کلاسیک | با کیفیت ترین ماشین های کلاسیک | پر کیفیت تری عکس های ماشین ها | زیباپیکس دات کام | ماشین های زیبای آمریکایی | تصاویر زیبای ماشین های آمریکایی | عکس های زیبای ماشین های آمریکایی | ماشین های قدیمی و کلاسیک | بک گراند ماشین های قدیمی و کلاسیک | تصویر زمینه ماشین های قدیمی و کلاسیک | دسکتاپ ماشین های قدیمی و کلاسیک | عکس های جالب و دیدنی کلاسیک از ماشینها | تصاویر زیبا و دیدنی ماشین ها | عکس های زیبا و دیدنی ماشین های قدیمی ایرانی | ماشین های قدیمی و جالب دنیاعکس ماشین | تصویر ماشین | گالری عکس ماشین | عکس های زیبای ماشین های | عکس های جالب ماشین ها | ماشین های کلاسیک | ماشین های قدیمی آمریکایی | ماشین های جالب و قدیمی و کلاسیک | ماشین های آمریکایی | ماشین های فرانسوی | ماشین های زیبای آمریکایی دهه ی شصت | ماشین های آمریکایی قدیمی دهه ی هفتاد | ماشین های قدیمی آمریکایی دهه هشتاد | ماشین های آمریکایی دهه ی نود | ماشین های کلاسیک | بهترین ماشین های کلاسیک دنیا | بهترین تصاویر از ماشین های کلاسیک | با کیفیت ترین ماشین های کلاسیک | پر کیفیت تری عکس های ماشین ها | زیباپیکس دات کام | ماشین های زیبای آمریکایی | تصاویر زیبای ماشین های آمریکایی | عکس های زیبای ماشین های آمریکایی | ماشین های قدیمی و کلاسیک | بک گراند ماشین های قدیمی و کلاسیک | تصویر زمینه ماشین های قدیمی و کلاسیک | دسکتاپ ماشین های قدیمی و کلاسیک | عکس های جالب و دیدنی کلاسیک از ماشینها | تصاویر زیبا و دیدنی ماشین ها | عکس های زیبا و دیدنی ماشین های قدیمی ایرانی | ماشین های قدیمی و جالب دنیا



تاريخ : پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 15:48 | نویسنده : mehrnaz |
عکس ماشین | تصویر ماشین | گالری عکس ماشین | عکس های زیبای ماشین های | عکس های جالب ماشین ها | ماشین های کلاسیک | ماشین های قدیمی آمریکایی | ماشین های جالب و قدیمی و کلاسیک | ماشین های آمریکایی | ماشین های فرانسوی | ماشین های زیبای آمریکایی دهه ی شصت | ماشین های آمریکایی قدیمی دهه ی هفتاد | ماشین های قدیمی آمریکایی دهه هشتاد | ماشین های آمریکایی دهه ی نود | ماشین های کلاسیک | بهترین ماشین های کلاسیک دنیا | بهترین تصاویر از ماشین های کلاسیک | با کیفیت ترین ماشین های کلاسیک | پر کیفیت تری عکس های ماشین ها | زیباپیکس دات کام | ماشین های زیبای آمریکایی | تصاویر زیبای ماشین های آمریکایی | عکس های زیبای ماشین های آمریکایی | ماشین های قدیمی و کلاسیک | بک گراند ماشین های قدیمی و کلاسیک | تصویر زمینه ماشین های قدیمی و کلاسیک | دسکتاپ ماشین های قدیمی و کلاسیک | عکس های جالب و دیدنی کلاسیک از ماشینها | تصاویر زیبا و دیدنی ماشین ها | عکس های زیبا و دیدنی ماشین های قدیمی ایرانی | ماشین های قدیمی و جالب دنیاعکس ماشین | تصویر ماشین | گالری عکس ماشین | عکس های زیبای ماشین های | عکس های جالب ماشین ها | ماشین های کلاسیک | ماشین های قدیمی آمریکایی | ماشین های جالب و قدیمی و کلاسیک | ماشین های آمریکایی | ماشین های فرانسوی | ماشین های زیبای آمریکایی دهه ی شصت | ماشین های آمریکایی قدیمی دهه ی هفتاد | ماشین های قدیمی آمریکایی دهه هشتاد | ماشین های آمریکایی دهه ی نود | ماشین های کلاسیک | بهترین ماشین های کلاسیک دنیا | بهترین تصاویر از ماشین های کلاسیک | با کیفیت ترین ماشین های کلاسیک | پر کیفیت تری عکس های ماشین ها | زیباپیکس دات کام | ماشین های زیبای آمریکایی | تصاویر زیبای ماشین های آمریکایی | عکس های زیبای ماشین های آمریکایی | ماشین های قدیمی و کلاسیک | بک گراند ماشین های قدیمی و کلاسیک | تصویر زمینه ماشین های قدیمی و کلاسیک | دسکتاپ ماشین های قدیمی و کلاسیک | عکس های جالب و دیدنی کلاسیک از ماشینها | تصاویر زیبا و دیدنی ماشین ها | عکس های زیبا و دیدنی ماشین های قدیمی ایرانی | ماشین های قدیمی و جالب دنیاعکس ماشین | تصویر ماشین | گالری عکس ماشین | عکس های زیبای ماشین های | عکس های جالب ماشین ها | ماشین های کلاسیک | ماشین های قدیمی آمریکایی | ماشین های جالب و قدیمی و کلاسیک | ماشین های آمریکایی | ماشین های فرانسوی | ماشین های زیبای آمریکایی دهه ی شصت | ماشین های آمریکایی قدیمی دهه ی هفتاد | ماشین های قدیمی آمریکایی دهه هشتاد | ماشین های آمریکایی دهه ی نود | ماشین های کلاسیک | بهترین ماشین های کلاسیک دنیا | بهترین تصاویر از ماشین های کلاسیک | با کیفیت ترین ماشین های کلاسیک | پر کیفیت تری عکس های ماشین ها | زیباپیکس دات کام | ماشین های زیبای آمریکایی | تصاویر زیبای ماشین های آمریکایی | عکس های زیبای ماشین های آمریکایی | ماشین های قدیمی و کلاسیک | بک گراند ماشین های قدیمی و کلاسیک | تصویر زمینه ماشین های قدیمی و کلاسیک | دسکتاپ ماشین های قدیمی و کلاسیک | عکس های جالب و دیدنی کلاسیک از ماشینها | تصاویر زیبا و دیدنی ماشین ها | عکس های زیبا و دیدنی ماشین های قدیمی ایرانی | ماشین های قدیمی و جالب دنیاعکس ماشین | تصویر ماشین | گالری عکس ماشین | عکس های زیبای ماشین های | عکس های جالب ماشین ها | ماشین های کلاسیک | ماشین های قدیمی آمریکایی | ماشین های جالب و قدیمی و کلاسیک | ماشین های آمریکایی | ماشین های فرانسوی | ماشین های زیبای آمریکایی دهه ی شصت | ماشین های آمریکایی قدیمی دهه ی هفتاد | ماشین های قدیمی آمریکایی دهه هشتاد | ماشین های آمریکایی دهه ی نود | ماشین های کلاسیک | بهترین ماشین های کلاسیک دنیا | بهترین تصاویر از ماشین های کلاسیک | با کیفیت ترین ماشین های کلاسیک | پر کیفیت تری عکس های ماشین ها | زیباپیکس دات کام | ماشین های زیبای آمریکایی | تصاویر زیبای ماشین های آمریکایی | عکس های زیبای ماشین های آمریکایی | ماشین های قدیمی و کلاسیک | بک گراند ماشین های قدیمی و کلاسیک | تصویر زمینه ماشین های قدیمی و کلاسیک | دسکتاپ ماشین های قدیمی و کلاسیک | عکس های جالب و دیدنی کلاسیک از ماشینها | تصاویر زیبا و دیدنی ماشین ها | عکس های زیبا و دیدنی ماشین های قدیمی ایرانی | ماشین های قدیمی و جالب دنیابی ام و 2000 سی اس BMW 2000 csbenzبی ام و 2002بی ام و 2002عکس ماشین | تصویر ماشین | گالری عکس ماشین | عکس های زیبای ماشین های | عکس های جالب ماشین ها | ماشین های کلاسیک | ماشین های قدیمی آمریکایی | ماشین های جالب و قدیمی و کلاسیک | ماشین های آمریکایی | ماشین های فرانسوی | ماشین های زیبای آمریکایی دهه ی شصت | ماشین های آمریکایی قدیمی دهه ی هفتاد | ماشین های قدیمی آمریکایی دهه هشتاد | ماشین های آمریکایی دهه ی نود | ماشین های کلاسیک | بهترین ماشین های کلاسیک دنیا | بهترین تصاویر از ماشین های کلاسیک | با کیفیت ترین ماشین های کلاسیک | پر کیفیت تری عکس های ماشین ها | زیباپیکس دات کام | ماشین های زیبای آمریکایی | تصاویر زیبای ماشین های آمریکایی | عکس های زیبای ماشین های آمریکایی | ماشین های قدیمی و کلاسیک | بک گراند ماشین های قدیمی و کلاسیک | تصویر زمینه ماشین های قدیمی و کلاسیک | دسکتاپ ماشین های قدیمی و کلاسیک | عکس های جالب و دیدنی کلاسیک از ماشینها | تصاویر زیبا و دیدنی ماشین ها | عکس های زیبا و دیدنی ماشین های قدیمی ایرانی | ماشین های قدیمی و جالب دنیاعکس ماشین | تصویر ماشین | گالری عکس ماشین | عکس های زیبای ماشین های | عکس های جالب ماشین ها | ماشین های کلاسیک | ماشین های قدیمی آمریکایی | ماشین های جالب و قدیمی و کلاسیک | ماشین های آمریکایی | ماشین های فرانسوی | ماشین های زیبای آمریکایی دهه ی شصت | ماشین های آمریکایی قدیمی دهه ی هفتاد | ماشین های قدیمی آمریکایی دهه هشتاد | ماشین های آمریکایی دهه ی نود | ماشین های کلاسیک | بهترین ماشین های کلاسیک دنیا | بهترین تصاویر از ماشین های کلاسیک | با کیفیت ترین ماشین های کلاسیک | پر کیفیت تری عکس های ماشین ها | زیباپیکس دات کام | ماشین های زیبای آمریکایی | تصاویر زیبای ماشین های آمریکایی | عکس های زیبای ماشین های آمریکایی | ماشین های قدیمی و کلاسیک | بک گراند ماشین های قدیمی و کلاسیک | تصویر زمینه ماشین های قدیمی و کلاسیک | دسکتاپ ماشین های قدیمی و کلاسیک | عکس های جالب و دیدنی کلاسیک از ماشینها | تصاویر زیبا و دیدنی ماشین ها | عکس های زیبا و دیدنی ماشین های قدیمی ایرانی | ماشین های قدیمی و جالب دنیاعکس ماشین | تصویر ماشین | گالری عکس ماشین | عکس های زیبای ماشین های | عکس های جالب ماشین ها | ماشین های کلاسیک | ماشین های قدیمی آمریکایی | ماشین های جالب و قدیمی و کلاسیک | ماشین های آمریکایی | ماشین های فرانسوی | ماشین های زیبای آمریکایی دهه ی شصت | ماشین های آمریکایی قدیمی دهه ی هفتاد | ماشین های قدیمی آمریکایی دهه هشتاد | ماشین های آمریکایی دهه ی نود | ماشین های کلاسیک | بهترین ماشین های کلاسیک دنیا | بهترین تصاویر از ماشین های کلاسیک | با کیفیت ترین ماشین های کلاسیک | پر کیفیت تری عکس های ماشین ها | زیباپیکس دات کام | ماشین های زیبای آمریکایی | تصاویر زیبای ماشین های آمریکایی | عکس های زیبای ماشین های آمریکایی | ماشین های قدیمی و کلاسیک | بک گراند ماشین های قدیمی و کلاسیک | تصویر زمینه ماشین های قدیمی و کلاسیک | دسکتاپ ماشین های قدیمی و کلاسیک | عکس های جالب و دیدنی کلاسیک از ماشینها | تصاویر زیبا و دیدنی ماشین ها | عکس های زیبا و دیدنی ماشین های قدیمی ایرانی | ماشین های قدیمی و جالب دنیاعکس ماشین | تصویر ماشین | گالری عکس ماشین | عکس های زیبای ماشین های | عکس های جالب ماشین ها | ماشین های کلاسیک | ماشین های قدیمی آمریکایی | ماشین های جالب و قدیمی و کلاسیک | ماشین های آمریکایی | ماشین های فرانسوی | ماشین های زیبای آمریکایی دهه ی شصت | ماشین های آمریکایی قدیمی دهه ی هفتاد | ماشین های قدیمی آمریکایی دهه هشتاد | ماشین های آمریکایی دهه ی نود | ماشین های کلاسیک | بهترین ماشین های کلاسیک دنیا | بهترین تصاویر از ماشین های کلاسیک | با کیفیت ترین ماشین های کلاسیک | پر کیفیت تری عکس های ماشین ها | زیباپیکس دات کام | ماشین های زیبای آمریکایی | تصاویر زیبای ماشین های آمریکایی | عکس های زیبای ماشین های آمریکایی | ماشین های قدیمی و کلاسیک | بک گراند ماشین های قدیمی و کلاسیک | تصویر زمینه ماشین های قدیمی و کلاسیک | دسکتاپ ماشین های قدیمی و کلاسیک | عکس های جالب و دیدنی کلاسیک از ماشینها | تصاویر زیبا و دیدنی ماشین ها | عکس های زیبا و دیدنی ماشین های قدیمی ایرانی | ماشین های قدیمی و جالب دنیاعکس ماشین | تصویر ماشین | گالری عکس ماشین | عکس های زیبای ماشین های | عکس های جالب ماشین ها | ماشین های کلاسیک | ماشین های قدیمی آمریکایی | ماشین های جالب و قدیمی و کلاسیک | ماشین های آمریکایی | ماشین های فرانسوی | ماشین های زیبای آمریکایی دهه ی شصت | ماشین های آمریکایی قدیمی دهه ی هفتاد | ماشین های قدیمی آمریکایی دهه هشتاد | ماشین های آمریکایی دهه ی نود | ماشین های کلاسیک | بهترین ماشین های کلاسیک دنیا | بهترین تصاویر از ماشین های کلاسیک | با کیفیت ترین ماشین های کلاسیک | پر کیفیت تری عکس های ماشین ها | زیباپیکس دات کام | ماشین های زیبای آمریکایی | تصاویر زیبای ماشین های آمریکایی | عکس های زیبای ماشین های آمریکایی | ماشین های قدیمی و کلاسیک | بک گراند ماشین های قدیمی و کلاسیک | تصویر زمینه ماشین های قدیمی و کلاسیک | دسکتاپ ماشین های قدیمی و کلاسیک | عکس های جالب و دیدنی کلاسیک از ماشینها | تصاویر زیبا و دیدنی ماشین ها | عکس های زیبا و دیدنی ماشین های قدیمی ایرانی | ماشین های قدیمی و جالب دنیاعکس ماشین | تصویر ماشین | گالری عکس ماشین | عکس های زیبای ماشین های | عکس های جالب ماشین ها | ماشین های کلاسیک | ماشین های قدیمی آمریکایی | ماشین های جالب و قدیمی و کلاسیک | ماشین های آمریکایی | ماشین های فرانسوی | ماشین های زیبای آمریکایی دهه ی شصت | ماشین های آمریکایی قدیمی دهه ی هفتاد | ماشین های قدیمی آمریکایی دهه هشتاد | ماشین های آمریکایی دهه ی نود | ماشین های کلاسیک | بهترین ماشین های کلاسیک دنیا | بهترین تصاویر از ماشین های کلاسیک | با کیفیت ترین ماشین های کلاسیک | پر کیفیت تری عکس های ماشین ها | زیباپیکس دات کام | ماشین های زیبای آمریکایی | تصاویر زیبای ماشین های آمریکایی | عکس های زیبای ماشین های آمریکایی | ماشین های قدیمی و کلاسیک | بک گراند ماشین های قدیمی و کلاسیک | تصویر زمینه ماشین های قدیمی و کلاسیک | دسکتاپ ماشین های قدیمی و کلاسیک | عکس های جالب و دیدنی کلاسیک از ماشینها | تصاویر زیبا و دیدنی ماشین ها | عکس های زیبا و دیدنی ماشین های قدیمی ایرانی | ماشین های قدیمی و جالب دنیا



تاريخ : پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 15:31 | نویسنده : mehrnaz |
با سلام خدمت دوستای گلم به ویژه بچه مدرســه ای ها

بالاخره انتظار به سر اومد و مدرسه ها باز شد !!!

امیدوارم سال تحصیلی جدید رو با موفقیت شروع کنید و تمام کنید !

توی این مطلب چندتا اس ام اس واسه باز شدن مدرسه ها براتون نوشتم


راستی اگه خاطره از اولین روز مدرسه دارید حتما در قسمت نظرات بنویسید…

لیدیز اند جنتلمن ، کمربندهاتونو محکم ببندید

داریم به شهر آرزوهــا نزدیک میشیم ،

اِاِاِعــه ، فک کنم رسیدیم ،

پیاده شید بابا پیاده شید رسیدیم به مدرســه !!

.

.

.

در مدرسه زندگی در کلاس دنیا ، سر زنگ املا ، یادمان باشد برای محبت

تشدید بگذاریم تا نیم نمره از محبت ها کم نشود . . .

.

.

.

سال جدید تحصیلی را به شما دوست عزیزم تبریک میگم ،

امیدوارم شما هم مثل من به درجات بالای علمی دست پیدا کنید !!

.

.

.

عشق => سرکاری

محبت => تظاهر

مهربونی => مسخرست

وفا => مرده

احد و پیمون => دلخوشی

عاطفه=> تموم شده

مهر => مدرسه‌ها باز میشه

.

.

.

اول مهر و شروع شدن حکم فرمایی شما را در مدرسه تبریک میگوییم ،

از طرف جمعی از بچه ها واسه شما مدیر عزیزمـــون !!

.

.

.

اگه گفتی شباهت معلم با دماسنج چیه؟

هر دوشون وقتی صفر رو نشون میدن ، آدم می لرزه!

به اول مهـــر خوش اومدی

.

berooztarinha.com

.

.

دلم واسه اول دبستانم تنگ شده

که وقتی تنها یه گوشه ی حیاط مدرسه وایسادی

یه نفر میاد و بهت میگه با من دوست میشی؟

حالا ما که دوستیم، فردا سر صف میبینمت !!

.

.

.

برای با هم بودن بهانه زیاد است

بیا ما هم با هم باشیم

البته فردا سر کلاس !

.


.

.

دقت کردین جدیدن داره یه بوهایی میاد ؟!

پاک رفته تو اعصابم ،موندم چیه این …

” بوی ماه مهر ، ماه مدرسه “

” بوی شادی های راه مدرسه “

اِاِاِ ایـــن بود ؟!!

.

.

.

حلول ماه مهر
ماه اتمام خوابهای رویایی
شب بیداری های طولانی
بخور بخواب و بیکاری
گشت و گزار و عیاشی
بر شما خجستگان عزیزتر از جان ، تبریک و تسلیت باد …
.
.
.
یادش بخیر ، پشت دفترای قدمیم مدرسه ؛ آدمک چارخونه روی تخته سایه :
“تعلیم و تعلم عبادت است”
.
.
.
ماه مهر از آنچه در تقویم می بینید به شما نزدیک تر است !
چقدر زود دیر میشود …
.
.
.
یادش بخیر ؛ در به در دنبال یکی میگشتیم دفترامونو جلد کنه !!!
.
.
.
دقت کردین ؟؟؟
چند ساله که توی این ایام وقتی به یه بچه مدرسه ای میگی “وااااااااااااااااااااای دوباره باید بری مدرسه” اصلا انگار نه انگار ، کارشون از دایورت و بلوتوث و وای فای هم گذشته …
نمیدونم توی این قضیه دانشمندان دست داشتن یا نه ؟!؟!؟!
.
.
.
چشماتونو ببندید و اون لحظه ای رو به خاطر بیارید که آخرین امتحان رو تموم کردید و برگه رو دادید به مراقب و با یه حس خَلاصی دارید میاید سمت خونه و واسه تابستون نقشه میکشید و هزارتا رویا …
هووووووووووی عمو کجایی ؟ جلوی پاتو نگاه کن ؛ فردا باید بری مدرسه …
.
.
.
چه حس خوبی بود وقتی میرسیدیم به درسهای آخر کتاب …
.
.
.
عاغا کصافط اینطوری نوشته میشه “کثافت”
گفتم یادآوری کنم بچه هایی که میرن مدرسه غلط املایی هاشونو گردن ما نندازن !!!
راستی عاغا هم آقا نوشته میشه !
.
.
.
بابا غصه نداره تا چشم به هم بزنی تموم میشه …
“زمزمه های پدر و مادر در عصر ۳۱ شهریور”
.
.
.
تقدیم به متولدین ۷۳ به بعد :
اول مهر ماه شنبس …
غروب جمعه ی ۳۱شهریور …
صدای اذانم میاد !
فرداش باید بری مدرسه بعد ۳ ماه …
تصورِشم عذاب آوره ؛ وای داره گریم میگیره ، دستمال کاغذی برسون …
.
.
.
سوال : یکشنبه میایی دانشگاه یا سه شنبه ؟
پاسخ صحیح : بعد از حذف و اضافه …
.
.
.
دلم واسه اول دبستانم تنگ شده که وقتی تنها یه گوشه حیاط مدرسه وایستادی ، یه نفر میومد و بهت میگفت : با من دوست میشی ؟؟؟
.
.
.
شما یادتون نمیاد ، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی ، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد …
.
.
.
شما یادتون نمیاد ، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم بعد عرق میکرد ، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند ، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت ، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده !
.
.
.
شما یادتون نمیاد ، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه …
احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم ، دلتون بسوزه !
.
.
.
شما یادتون نمیاد ، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم !
.
.
.
یکی از ترسناک ترین جملات دوران مدرسه :
یه برگه از کیفتون بیارید بیرون !
.
.
.
تفاوت دو جنس رو از اینجا بفهمید که دخترا دو ماه قبل از سال تحصیلی جدید لوازم تحریرشون آمادس ولی پسرا سه هفته بعد از شروع مهر تازه یادشون میاد حتی کتاباشونو نگرفتن …
.
.
.
یادش بخیر تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم ، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند ، اونکه وارد میشد هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد ، محکمتر رو میز میکوبیدیم …
.
.
.
یادش بخیر دبستان که بودیم هرچی میپرسیدن و میموندیم توش ، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم !
.
.
.
یادش بخیر صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو …
.
.
.
یادش بخیر تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد ، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم …
همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه !
.
.
.
یادش بخیر خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم …
.
.
.
یادتون میاد ؟؟؟
نوک مداد قرمزای سوسمار نشانو که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد …
.
.
.
تو مدرسه آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن …
.
.
.
وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم ، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال بتراشیم …
.
.
.
یادش بخیر حس بعد از آخرین امتحان سال و شروع تابستون و یادش بخیر عصر ۳۱ شهریور و همه خاطره هایی که جلوی چشامون بود …
.
.
.
همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من میفته …
.
.
.
خودکارهای چهاررنگی هم بود که باس دکمه‌ش رو فشار میدادی تا نوک دلخواهت بیاد بیرون ، اونوخت قرمزش صورتی بود و آبیش بنفش !
تفریح من این بود که تهش رو میکردم تو دهنم با دندون دکمه هاشو فشار می‌دادم ، بعد حواسم نبود دکمه ش فنریه و لبم میرفت لای دکمه ش !!!
.
.
یادمه یکی از پر استرس ترین لحظات دوران ابتدایی وقتی بود که دیکته تموم میشد و مبصر دفترا رو جم میکرد میذاشت رو میز معلم ؛ هی حواسمون به دفترمون بود ببینیم کی نوبت صحیح کردن دیکته ما میشه ، نوبتمون که میشد همش چشممون به خودکار معلم بود ببینیم غلط داریم یا نه … قلبمونم تند تند میزد !!!
.
.
.
شما یادتون نمیاد اوج احتراممون به یه درس این بود که دفتر صد برگ واسش انتخاب می کردیم !
.
.
.
شما یادتون نمیاد اون روزهایی که هوا برفی و بارونی بود ناظم مدرسه میگف امروز صف نیست مستقیم برید سر کلاس ما هم خر کیف میشدیم میرفتم کلاس !
.
.
.
یادمه همیشه واسه اینکه زود برم تو کوچه بازی کنم ، مشقامو چند خط در میون رد میکردم تا زودتر تموم شه …
.
.
.
خودکارتو گم کنی = خودکار نداری
خودکار نداشته باشی= جزوه نداری
جزوه نداشته باشی = درس نمی خونی
درس نخونی = پاس نمیشی
پاس نشی = مدرک نمی گیری
مدرک نگیری = کار گیرت نمیاد
کار نداشته باشی = پول نداری
پول نداشته باشی = غذا نداری
غذا نداشته باش= لاغر مردنی میشی
لاغر مردنی بشی = زشت میشی
زشت بشی = عاشقت نمیشن
عاشقت نشن = ازدواج نمیکنی
ازدواج نکنی = بچه نداری
بچه نداشته باشی = تنهایی
تنها باشی = افسرده میشی
افسرده بشی = مریض میشی
مریض بشی = میمیری
پس حواست باشه خودکارتو گم نکن وگرنه میمیری …
.
.
.
خارج از مدرسه (کافه)
تقلب (چشمهایم برای تو)
روز امتحان (روز واقعه)
زنگ زیست (معنی عشق)
کیف مدرسه (محموله)
اولین کسی که معلم از او میپرسد (قربانی)
نگاه دانش آموز به معلم (میخواهم زنده بمانم)
معلمان مدرسه (جنگجویان کوهستان)
زنگ تفریح (حمله به توالت)
مدیر مدرسه (پدر سالار)
پنج شنبه (خانه دوست کجاست)
جلسه معلمان (نقشه قتل دانش آموز)
میز آخر (بهشت پنهان)
پای تخته (قتلگاه)
ورود مدیر مدرسه (تشریفات نظامی)
کارنامه های تجدیدی (سالهای دور از خانه)
تعطیلات مدرسه (روزهای خوشبختی)
نمره ۲۰ (آرزوی محال)
گرفتن تقلب از دست دانش آموز (بازی دیگر تمام است)
امتحان شهریور (شانس زندگی)
فضول کلاس (کارآگاه ویژه)
معلم در خواب دانش آموز (شبهی در تاریکی)
بردن کارنامه به خانه(نبودن سر بر تن)
شب إمتحان (وصیت نامه)
قبولی شهریور (بازگشت به خانه)
تقلب کردن (بی تو هرگز)
زنگ کلاس (دیدار ارواح)
مدرسه (چوبه دار)
زنگ ورزش (امید دانش آموز)
.
.
.
زمانی که داداشم میرفت مدرسه ، شبها با جوراب و شلوار لی میخوابید که صبح ۵ دقیقه دیرتر بیدار بشه …
.
.
.
یادش بخیر یه زمانی تو مدرسه با دوستمون هماهنگ می کردیم که :
تو اجازه بگیر برو بیرون منم ۲دقیقه دیگه میام !
بعد معلم عقده ای می گفت صبر کن تا دوستت بیاد بعد برو …
من که حلالشون نمی کنم !
.
.
.
هفت ساله بودم ؛ یک روز قبل از رفتن به مدرسه پدرم مرا به کناری کشید و گفت باید لباس مناسبی برای مدرسه داشته باشم …
تا آن زمان من فقط یک پارچه ی بزرگ پتو مانند می پوشیدم که دور یکی از شانه ها پیچیده میشد و در کمرم سنجاق میشد …
پدرم یکی از شلوارهای خودش را برداشت ، تا زانو قیچی کرد و به من گفت آن را بپوشم ؛ قد شلوار کاملا اندازه بود اما کمرش بیش از اندازه بزرگ بود ، پدرم با طنابی برایم کمربند درست کرد …
باید قیافه ی خنده داری پیدا کرده باشم اما هیچگاه کت و شلواری نداشته ام که از پوشیدن آن همان غروری را احساس کنم که هنگام پوشیدن شلوار کوتاه شده ی پدرم داشتم !!!
نلسون ماندلا
.
.
.
باز می آید صدای مدرسه
بانگ شادی هوی و های مدرسه
مرغ دل پر می زند از اشتیاق
در هوای با صفای مدرسه
زنگ تفریح است و خوش پیچیده است
عطر بازی در فضای مدرسه
بوی مهر و مهربانی  میدهد
ماه مهر و ابتدای مدرسه
از میان خاطرات کودکی
می روم تا جای جای مدرسه
ناظم مدرسه می گوید : سلام
بچه های با وفای مدرسه
جایتان در قلب ما ، خوش آمدید
پایتان بر چشمهای مدرسه
ایرج خالصی
.
.
.
میکشم بر لوح دل طرح و نمای مدرسه
تا بماند در دلم جغرافیای مدرسه
میشوم مست از هیاهوی کلاس
نیست صفایی چون صفای مدرسه
ماه مهر میثاق میبندیم با
دوستان با وفای مدرسه
کوکب بخت من اندر آسمان دست تو
ای معلم ای همای مدرسه
هر که نابیناست بینا میشود
با تو در دارالشفای مدرسه
کشتی طوفان زده ای نوح با تدبیر تو
میشود آرام به دست ناخدای مدرسه
شد حیاتم دست تو بعد از خداوند کریم
ای معلم ای خدای مدرسه
.
.
.
ز دور عمر ، نکو روزگارِ تحصیل است
به از بهار طبیعت ، بهار تحصیل است
به از سپیدی صبح بطالت است ای دل
سیاهیی که به شب های تار تحصیل است
هزار تیر بلا را به سینه بنشاند
کسی که عاشق روی نگار تحصیل است
خوش است زمزمه بحث علم آموزان
خوش آن ترانه که در مرغزار تحصیل است
خوشا کتاب انیس و خوشا کتاب جلیس
خوشا قلم که بدو اعتبار تحصیل است
تو قدر وقت نشناس و جوانی استاد
که لطف غیب ، مددکار کار تحصیل است
.
.
.
گفت استاد مبر درس از یاد
یاد باد آنچه به من گفت استاد
یاد باد آنکه مرا یاد آموخت
آدمی نان خورد از دولت یاد
هیچ یادم نرود این معنی
که مرا مادر من نادان زاد
پدرم نیز چو استادم دید
گشت از تربیت من آزاد
پس مرا منت از استاد بود
که به تعلیم من اُستاد اِستاد
هر چه دانست ، آموخت مرا
غیر یک اصل که ناگفته نهاد
قدر استاد نکو دانستن
حیف استاد به من یاد نداد
گر بمرده است روانش پر نور
ور بود زنده خدا یارش باد
.
.
.
یک سال پیش ، آه ؛ وقتی که می شکفت گلهای مدرسه
چشم انتظار بود از پشت پنجره ، بابای مدرسه
بابای مدرسه یعنی : دعای خیر یعنی : نماز صبح
یعنی کسی که ماند در خانه دلش غم های مدرسه
مردی که بار ها توی کلاس ما جارو کشید و رفت
از اشکهای او باغ شکوفه بود هر جای مدرسه
.
.
.
اگر از غمهایت روزی صد بار مشتق بگیری
از اضطراب هایت ریشه nام بگیری
و از ترسهایت بی نهایت حد بگیری
آنگاه خواهی دید که مجموع غمهایت به صفر میل میکند
و lim امید در قلبت بی نهایت میشود
اگر نتوانستی بر مصائب چیره شوی ، میتوانی به تعداد دلخواه از هوپیتال استفاده کنی …
اگر از آنها حد گرفتی و حد آن مبهم شد ، با استفاده از هم ارزی می توان آنرا رفع ابهام کنی …
اگر در اندیشه ات نسبت به مسئله کاملی ، مزاحم احساس کردی ، اندیشه ات را به جز صحیح ببر تا ناخالصی های ذهنت را ببرد و ذهنی بدون تشویش به تو تحویل دهد !
اندیشه ات را میان شادی ها قرار بده تا بنا به قضیه ی فشار روح تو نیز به شادی مطلق برسد !
اگر در جزئی از زندگی ات ناپیوستگی احساس کردی می توان آنرا به ناپییوستگی رفع شدنی برطرف کنی !
برای مشاهده موفقیت هایت میتوان مجموع شادیهایت را با استفاده از انتگرال محاسبه کنی !
میتوان از شادی و امید زندگی دنباله ای بسازی که حد آن همگرا به زندگی روشنی باشد ! و اگر در این طریق به راستی ایمانت شک کردی نادرستی آن شک ها را با برهان خلف نقص کن …
عوامل منفی شخصیت را به زیر قدر مطلق ببر و بگذار تا به تو شخصیت مثبت دهد !
از روحت انتگرال بگیر و بگذار روح تو مانند مجموعه ای باشد که بالاترین کران آن خدا باشد !
.
.
.
یادش بخیر این شعر ؛ دقیقا یادم نیست مال چه سالی بود …
در کنار خطوط سیم پیام ، خارج از ده دو کاج روییدند
سالیان دراز رهگذران ، آن دو را چون دو دوست می دیدند
روزی از روزهای پاییزی ، زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج‌ها به خود لرزید ، خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا ، خوب در حال من تامل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است ، چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی ، مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار ، من کجا طاقت تو را دارم ؟
بینوا را سپس تکانی داد ، یار بی رحم و بی محبت او
سیم‌ها پاره گشت و کاج افتاد ، بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط دید آن روز ، انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی ، تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم ، راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز ، با تبر تکه تکه بشکستند
محمد جواد محبت



تاريخ : پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 14:25 | نویسنده : mehrnaz |

I dreamed I had an interview with God.

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم


.So you would like to interview me? God asked

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟


If you have the time? I said.

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....


God smiled. ?My time is eternity.

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

What questions do you have in mind for me?

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟


What surprises you mostabout humankind?

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟

God answered...

پاسخ داد:

That they get bored with childhood,

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

they rush to grow up, and then

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

long to be children again.

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند


That they lose their health to make money...

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

and then lose their money to restore their health.

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....




That by thinking anxiously about the future,

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

they forget the present,

که از حال غافل مي شوند

such that they live in neither the present nor the future.

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده



"That they live as if they will never die,

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

and die as though they had never lived.

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند


we were silent for a while.

ما براي لحظاتي سکوت کرديم



And then I asked.

سپس من پرسيدم..

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to
learn

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟



To learn they cannot make anyone love them.

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته
باشند

All they can do

ولي مي توانند

is let themselves be loved.

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند



To learn that it is not good to compare themselves to others.

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند




To learn to forgive by practicing forgiveness.

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي


To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in
those they love,

ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد
ايجاد کنيد

and it can take many years to heal them.

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد



To learn that a rich person

ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

is not one who has the most,but is one who needs the least

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد


To learn that there are people who love them dearly,

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

but simply have not yet learned how to express or show their feelings.

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند



To learn that two people can

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند

look at the same thing and see it differently?

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد


To learn that it is not enough that they

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند


forgive one another, but they must also forgive themselves.

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند



"Thank you for your time," I said

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم


"Is there anything else you would like your children to know"

آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟



God smiled and said,Just know that I am here... always.

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها
هستم..........براي هميشه



تاريخ : پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 13:47 | نویسنده : mehrnaz |
در تاريخ ۵ ژانويه ۱۹۶۹ پسري در Canton در ايالت Ohio ي آمريكا بدنيا آمد.كودكي سفيد و لاغر،مو هاي او رنگ سياه داردو با چشماني قهوه اي در كودكي مادر و پدر اوعلاقه ي چنداني به متولد شدن او نداشتند.دوران كودكي مرلين خيلي سخت و با بد ترين و كثيف ترين شرايط گذشت.
وفتي كه همه بچه ها به مدرسه مي روند او از رفتن به مدرسه پابليك محروم شد و به مدرسه اي كه كشاورزان و كارگران مي روند محكوم شد.دليلش رو نمي دونم و نتوانستم پيدا كنم.مرلين تقريبا خيلي باهوش و مي توانست به جاهاي خوبي برسه ولي بيشتر به علت جنون پدرش و شرايط مزخرف زندگي آن موقعش بود كه حالا آدمي با خصوصيات كنوني رو مي بينيم.مي گن كه آينده خشونت وارش در همان موقع قابل پيشبيني بوده، چون در محيط چندان مناسبي رشد نيافت.
فعاليت موسقي Brian Warner در منطقه اي به اسم Tampa Bay در ايالت فلوريدا در سال ۱۹۸۹ آغاز شد. گهگاهي به عنوان خبرنگار موسقي كار مي كرد و به آزادي بيان كه اون موقع خيلي از رسانه ها بيان مي كردند، علاقمند شد. خيلي ها به تعنه و مسخره، آينده اش را در تلاش براي شكايت، اعتراض و بياناتي با آزادي بيان تصور مي كردند.همين وقت ها بود كه با يه گيتاريست كه Scott Mitchellنام داشته اشنا ميشه كه تقريبا هم عقيده ي هم بوده اند

MARILYN MANSON از تركيب اين اسم ها اوومده :
Marilyn Monroe، مانكن و هنر پيشه ي ممتاز دهه ي ۶۰ ميلادي.
Charles Manson، جاني ترين قاتل زنجيره اي دهه ي ۶۰ ميلادي جالبه كه موسيقي دان هم هست


مرلين ،Scott Mitchell را تشويق مي كنه كه اسمش رو بهDaisy Berkowitz تغيير بده.وقتي كه Gidget Gein به عنوان بيسيست و Madonna Wayne-Gacy به عنوان كيبرديست به گروه اضافه شدند، آنها يك گروه واقعي داشتند و اسم آنرا Marilyn Manson and the Spooky Kids گذاشتند. سپس Sara Lee Lucas را به عنوان ماشين درامزشون وارد گروه كردند.مدتي گذشت و اعضا ديدند كه اسم گروه خيلي طولاني و خسته كننده است به همين دليل آنرا به Marilyn Manson كاهش دادند.
توي اين مدت گروهشون خيلي تغيير كردش تا وقتي كه در اكتبر ۱۹۹۴، مريلين، ترتيب ملاقاتي با Dr. Anton Szandor LaVey ، بنيان گذار و موسس كليساي شيطان (Church of Satan ) داد. دكتر از او ستايش كرد و به او لقب پدر روحاني (كشيش) داد.وقتي از تور Nine Inch Nails بار مي گرده به علت نقض قانون نامه تفريحات بزرگسالان به زندان مي افتد .يادم رفت بگم در تور به خاطر اينكه خودش رو لخت نشان داده بود از ادامه تور مرلين محروم شد.بيشتر به Anti-Christian عقيده داره .
در مورد سبك موسيقي اش چيز هاي متقاوتي شنيده ميشه و ديدم از hard rock تا pop.ولي بيشتر اين جمله منطقي به نظر مي رسه: Industrial Metal بود، منسون خال كوبي خيلي زياد داره كه اون هايي كه يادم ميادچشم سيب روي هر دو كتف، زنبور قاتل، درخت بد سرشت روي جمجمه (بر روي ساعد دست)، صورتي با تار عنكبوت روي سر (بر روي ساعد دست ديگر)، ديو يك چشم، صورت شيطان با زير نويس 666هستند.به فيلم هاي River's Edge, Wild at Heart, Pink Flamingos, Henry: Portrait of a Serial Killer, The Grinch, Desperate Teenage Love Dolls, Desperate Living, Blue Velvet, Twister, Willy Wonka, Rosemary's Baby
علاقه داره و در دو فيلم Bowling For Columbine و Jawbreaker بازي كرده.


به داستان و شعر نوشتن ، خوندن، نقاشي، كلكسيون اعضاي مصنوعي پزشكي،
كارتون اسكو بي دو، عروسك، جعبه ي غذا، ميمون، رنگ سياه، فلسفه، نيچه، جنگ ستارگان، شكلات، درام، مجالس عرق خوري(آبجو و عرق)، شهرت، حيوانات و مسابقات و قرعه كشي جوايز علاقه داره.ازBackstreet Boys, Fatboy Slim, Jamiroquai,و آهنگ TITANICبدش مي آيد البته يه چند تا ديگه هم بودند.و به گروه هاي Pixies, The Doors, Deee-lite, Gwar, Freaks w/Beaks, Thrill Kill Cult, Alice Cooper, Ozzy Osbourne, Black Sabbath, David Bowie, Beatles, Kiss, Iggy Pop, و بعضي از گروه هاي گروه دهه ي ۸۰ ميلادي خيلي علاقه مند هست


نكات جالب و خواندني از مانسون

اون گروهي داره كه موزيك جنجالي ميسازن و عقايد خاصي هم داره،و در كل گروهي هست كه بيشتر طرفداراش رو نوجوونها تشكيل ميدن

منسون از اون گروههاست كه خيلي ها مردد هستن به اينكه واقعا اين حرفها و كارهاش براي شهرت و پول در آوردن هست يا واقعا هدف خوبي داره و واقعا نميشه جوابي به اين سوال داد.
چيزي كه توي موسيقي اون و مصاحبه هاش بيداد ميكنه انزجار اون از مذهب هست
يه مصاحبه جالب ازش جايي خونم كه اونو مينويسم :
ماريلين منسون در جواب سوال يكي از طرفدارانش كه ازش پرسيده بود تو چرا اينقدر از مسيح و خدا متنفري گفت:
من خدا و عيسي را به روش خودم دوست دارم عيسي هم يك انسان بوده و فاحشه ها و جنايتكاران را دوست داشته .من نمي خواهم انجيل را مسخره كنم ولي مردم همانطور كه به من بسيار سطحي مي نگردند به انجيل هم بسيار سطحي مي نگرند. اگر خيلي ادعايتان مي شود كه پيرو عيسي هستيد و درباره عشق به همنوع موعظه مي كنيد برويد و يك بچه خياباني پيدا كنيد و او را سرپناه بدهيد براي غذا و مدرسه يشان پول خرج كنيد و اينكه واقعا" به يك نفر كمك كنيد.
در كل اون آدم عجيبي هست و عقايدش ميتونه از نظري جالب هم باشه,اما از نظر اعتياد به مواد و مسايل جنسي خيلي بدنام هست.

و موزيكشم براي همه (حتي همه كسايي كه از سبكهاي مشابه خوششون مياد) ممكنه جالب به نظر نرسه

اولا ميگن !!! مانسون دكتراي فلسفه داره . طوري كه من تحقيق كردم در دوران بچگي در يك مدرسه مذهبي يه چيزي تو مايه هاي كليسا درس خونده و خيلي ازار ديده . تا جايي كه گفته ميشه يك پدر روحاني بهش تجاوز كرده . به خاطر مشكلي كه براي يكي از راهبه هاي مسيحي به وجود مياره از مدرسه اخراج ميشه و يك مجله راه ميندازه . توي اون مجله اشعارش رو چاپ مي كنه كه بوي ضد مسيحيت ميده . بعد هم خواننده ميشه . در سالهايي كه مي نوشته اعتياد داشته ولي بعدا اونو ترك مي كنه و الان شديدا مخالف مواد هست .مانسون يك ضد مسيحيت و يك منتقد اجتماعيه و شعراش همه جنبه انتقادي داره ولي اونو با سبك خودش به نمايش مي زاره . در حال حاضر مخالفان زيادي در امريكا داره كه تو فيلم بولينگ براي كلمباين هم نشون ميده

تمام شعرا رو خودش مي گه ولي اهنگها كار مشترك گروهشه . متن شعرهاش از ديد بعضي ها خيلي جالب و زيبا و از ديد بعضي ها كه ميگن هيچي نمي تون درگ كنند
اسم اصليش هم برايان وارنر هست

در مورد چهره ارايش كرده و شوهاي خشنش بايد بگم مانسون اعتقاد داره كه بايد كريه ترين و كثافت ترين چهره ادم و زمين رو به نمايش گذاشت تا مردم در پس زيبايي هايي كه تلويزيون ها و تبليغات براشون مي سازن گم نشن و واقعيت كثيف و پر درد دنيا رو ببينن .
خودشو را به شكل زنها آرايش ميكنه و اسم مريلين رو رو خودش ميگذاره
(و البته ميگه چون به مريلين مونرو علاقمند بوده)

دكتراي افتخاري موسيقي بهش دادن و توي يكي از دانشگاه ها درس ميده

مانسون آهنگ ساز خيلي از فيلم ها بوده
كار آهنگ سازيش عاليه
اما مانسون قبل از اينكه گروه خودش رو تشكيل بده خبر نگار بوده
زن رو فقط براي سكس
كثيف ترين آدم سال 1996
فكر كنم 4 تا عمل جراحي خبيسانه داشته
يكيش اينه كه استخوان هاي بالاي ران خودش رو در آورده تا بتونه ... خودش رو ليس بزنه


تاريخ : پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 13:41 | نویسنده : mehrnaz |
http://www.shariati.com/gallery/123.jpgامروز دوشنبه، سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره‌های بیهوده تر، شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه، جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست نشانهای از تحمیل مدرنیسم قرن بیستم، بر گروهی (که به قرن بوق تعلق دارند). گرچه هنوز از حال تا مرز، احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور،عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است، چه خواهد بود!؟ جز اینکه همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بیدریغی، تماماً واگذار کنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتابهایم و نوشته‌هایم و آنچه دارم و ندارم، بپردازد که چون خود میداند، صورت ریزش ضرورتی ندارد.

مه امیدم به احسان است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها و اُمل بودن من است. به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است. که دو راه بیشتر در پیش ندارد و به تعبیر درست دو بیراهه: یکی، همچون کلاغ شوم در خانه ماندن و به قارقار کردن‌های زشت و نفرت بار احمقانه زیستن، که یعنی زن نجیب متدین؛ و یا تمام ارزشهای متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن، و عروسکی برای بازی ابله‌ها و یا کالایی برای بازار کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه‌داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدّد. و این هر دو یکی است، گرچه دو وجهه متناقض هم. اما وقتی کسی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چغوک. یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح. مستراح شرقی گردد، یا مستراح فرنگی. و آن گاه در برابر این تنها دو بیراه‌هائی که پیش پای دختران است، سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد میتواند معجزه‌آسا و زمانه شکن باشد، و کودکی تنها در این تند موج این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو میرود تا کجا میتواند برخلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟

گرچه امیدوار هستم که گاه در روح‌های خارق العاده چنین اعجازی سر زده است. پروین اعتصامی از همین دبیرستان‌های دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاه‌ها، و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفته‌ها، و مصدق از میان همین دوله‌ها و سلطنه‌های «صلصال کالفخارمن حمامستون»، و اینشتین از همین نژاد پلید، و شوایتزر از همین اروپای قسی آدمخوار، و لومومبا از همین نژاد برده، و مهراوه پاک از همین نجس‌های هند و پدرم از همین مدرسه‌های آخوند ریز و به هرحال آدم از لجن و ابراهیم از آزر بُت تراش و … محمد از خاندان بتخانه دار، به دل من امید می‌دهند که حساب‌های علمی مغز مرا نادیده انگارد و به سرنوشت کودکانم، در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بتخانه می‌پرورد، امیدوار باشم.

دوست می‌داشتم که احسان، متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی می ترسم از پوکی و پوچی موج نویها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مابی این خواجه، تا شأن نسل جوان معاصر و عقده‌ها و حسدها و باد و بروت‌های بیخودی این روشنفکران سیاسی، که تا نیمه‌های شب منزل رفقا یا پشت میز آبجوفروشی‌ها، از کسانی که به هرحال کاری میکنند بد میگویند، و آنها را با فیدل کاسترو ومائو تسه تونگ و چه‌گوارا می‌سنجند و طبیعتاً محکوم می‌کنند، و پس از هفت هشت ساعت درگوشیهای انقلابی و کارتند و عقده گشایی‌های سیاسی، با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن درگیر است، و طرح درست مسائل، آن چنان که به عقل هیچ کس دیگر نمیرسد، به منزل بر‌می‌گردند و با حالتی شبیه به چه‌گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی میخوابند.

و نیز میترسم از این فضلای افواه الرجالی شود: از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی و از روی فیلمهای دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی، و از روی مقالات و عکسهای خبری مجلات هفتگی ونیز دیدن توریستهای فرنگی که از خیابان شهر می‌گذرند، نیهیلیست، و هیپی و آنارشیست، و یا نشخوار حرفهای بیست سال پیش حوزه‌های کارگری حزب توده، مارتیالیست و سوسیالیست چپ، و از روی کتابهای طرح نو «اسلام و ازدواج»، «اسلام و اجتماع»، «اسلام و جماع»،اسلام و فلان بهمان … اسلام شناس و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار دوران بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات و از روی کتاب چه میدانم، در باب کشورهای در حال عقب رفتن، متخصص کشورهای در حال رشد. و از روی ترجمه‌های غلط و بی‌معنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر وراج چرند باف لفاظ ضد بشر هذیان گوی مریض هروئین گرای خنک، که یعنی، “ناقد” و شاعر نوپرداز…

و خلاصه، من به او«چه شدن» را تحمیل نمیکنم. او آزاد است. او خود باید خود را انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم، البته اگزیستانسیالیسم ویژه خودم، نه تکرار و تقلید و ترجمه که از این سه «ت» منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دوتای دیگر، تقی زاده و تاریخ.

از نصیحت نیز هم؛ از هیچ کس هیچ وقت نپذیرفته‌ام و به هیچ کس، هیچ وقت نصیحت نکرده‌ام. هر رشته‌ای را بخواهد میتواند انتخاب کند اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش می‌خواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتی جامعه شناسی به دردبخور (آنچنان که جامعه شناسان نوظهور ما برآنند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را «اتود» می‌کنند و تصادفاً به همان نتایج علمی می‌رسند که صاحبکار سفارش داده)، امروز وصیتنامه‌ام به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی مبسوط، از سهام و املاک و منازل و مغازه‌ها و شرکتها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم میکردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمیکردم اما بیرون از همه حرفهای دیگر، اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی‌های احساس و فهم، و مگر ارزش برخی کلمه‌ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است!؟ چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می‌برند و چه گاو انسانهایی که فقط از آخور آباد و زیر سایه درخت چاق میشوند.

من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه می‌خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه و شرابم هنر و دیگر بس! اما من از آغاز متاهل بودم. ناچار باید برای خانواده‌ام کار میکردم و برای زندگی آنها زندگی می‌کردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان، که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی‌کسم، کوزه آبی آورده باشم.

او آزاد است که یا خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو، هیچ چیز در جهان به انتخاب کردن نمی‌ارزد، پلید است، پلید فرزندم! تو میتوانی «هرگونه بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب، سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خدا است و انسان، و دیگر هیچ کس، هیچ چیز.

انسان بودن یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان) و میآفریند (خود را و جهان را) و تعصب می‌ورزد و میپرستد و انتظار می‌کشد و همیشه جویای مطلق است. جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه می‌زند. اگر این صفات را جز ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می‌بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری همه دارد پایمال میشود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت‌هایش دارد مسخ میشود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل میکند. تو هرچه میخواهی باشی باش، اما… آدم باش.

اگر پیاده هم شده است سفر کن. در ماندن می‌پوسی هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسانها و تمدنها است. اروپا را ببین. اما وقتی که ایران را دیده باشی، و گرنه کور رفته‌ای، کر باز گشته‌ای. آفریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است در اروپا مثل غالب شرقی‌ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته‌های ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان به بیرون می‌گشایند و پا به درون اروپا می‌گذارند، سر از فاظلاب شهر بیرون میآورند، حرفی نمیزنم که حیف از حرف زدن است! اینها غالباً پیرزنان و پیرمردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفته‌اند. چقدر آدمهایی را دیده‌ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده‌اند و با یک فرانسوی آشنا نشده‌اند. فلان آمریکایی که به تهران میآید و از طرف مموشهای شمال شهر و خانوادههای قرتی لوس اشرافی کثیف عنتر فرنگی احاطه میشود، تا چه حد جوّ خانواده ایرانی و روح جاده شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده است؟

اگر به اروپا رفتی، اولین کارت این باشد که در جائی اتاق بگیری که به خارجیها اتاق اجاره نمی‌دهند. در محله‌ایکه خارجیها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی بی‌مغز آلوده دور باش. با همه چیز در آمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن، نه سخت است و نه با ارزش. «کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعاً سخن پیغمبرانه است.

«واقعیت، خوبی و زیبایی» در این دنیا جز این سه هیچ چیز دیگر به جستجو نمی ارزد، نخستین با اندیشیدن، علم. دومین با اخلاق، مذهب. و سومین با هنر، عشق، می تواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنک. چیزی شبیه جواد فاضل، یا متین ترش نظام وفا، یا لطیف ترش لامارتینیا احمق ترش دشتی و کثیف ترش بلیتیس! ونیز می‌تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره‌‌ای بگشاید و شاید هم … دری و من نخستینش را تجربه کرده‌ام و این است که آنرا دوست داشتن نام کرده‌ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی بخشد وهم، همچون اخلاق روح را به خوب بودن می کشاند و خوب شدن وهم، زیبایی و زیبائی‌ها (که کشف میکند، که میآفریند، چقدر در همین دنیا بهشت‌ها و بهشتی‌ها) نهفته است. اما نگاه‌ها ودل‌ها همه دوزخی است، همه برزخی است و نمی‌بیند و نمی‌شناسد، کورند، کرند، چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی‌شنوند. همه جیغ و داد و غرغر و نق‌نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.

وای که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه‌دار است، لبریز است. چقدر مایه‌های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته است. زندگی کردن وقتی معنی می‌یابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیا‌موزی و تو میدانی که چقدر این حرف با حرفهای ژید به ناتانائلش شبیه است، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می کنم، تصادف با یکی دو روح خارق العاده، با یکی دودل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیباست. چرا نمی‌گویم بیشتر؟ بیشتر نیست! «یکی» بیشترین عدد ممکن است. دو را برای وزن کلام آوردم و نیست گرچه من به اعجاز حادثه‌یی، این کلام موزون را در واقعیت ناموزون زندگی‌ام به حقیقت داشتم، برخوردم (به هر دو معنی کلمه).

کویر را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفته‌ام و به میراثت میدهم بخوان و آن دست خط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها (نصیحت) که در زندگیم مرتکب شده‌ام حفظ کن.

اما تو، سوسن ساده مهربان احساساتی زیبا شناس!منظم و دقیق و تو، سارای رند عمیق. عصیانگر مستقل! برای شما هیچ توصیه‌ای ندارم. در برابر این تندبادی که بر آینده پیش ساخته شما می‌وَزد، کلمات، که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم، چه کاری میتوانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجازگری است که از اعماق روح شما سَر زند، جوش کند و اراده‌ای شود مسلح به آگاهی‌ای مسلط بر همه چیز و نقاد هرچه پیش میآورند و دور افکننده هر لقمه‌ای که میسازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی خود طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار‌کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته‌اند. دعوای امروز بر سراین است که لقمه کدام طباخی را بخورند. هیچ کس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می‌خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده‌اند. وچه مهوع.

آن هم کی‌ها میسازند؟ رهبران روشنفکران امروز اجتماع ما. آنها که مدل نوین زن بودن شده‌اند. «هفده دی‌ایها» آزاد زنان! این تنها صفتی است که آنها موصوفات راسیتن آنند،آزاد از… عفت کلام اجازه نمی‌دهد. این چادرهای سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید و نه رشد فکری و نه شخصیت یافتن واقعی و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیّت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید و آنگاه نتیجه این شد که همان شاباجی خانم شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو میزند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی می‌کند و پاسور میزند. از خانه به خیابان منتقل شده است.هم اوست که فقط تنبانش را درآورده است و بس. یک ملا باجی، اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا به زور در آوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟ اما مسأله به همین سادگی‌ها نیست. زن روز آمار داده است که، از ۱۹۵۶ تا ۶۶ (ده سال) مؤسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شده است و این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا، و در تاریخ اقتصاد است، ونیز تنها علت غائی همه این تجدد بازیها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تاکنون فلج بود، زندانی بود و از این حرفها …اما اینها باز یک فضیلت را دارا‌یند، یعنی یک امتیاز بر رقبای املشان. چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صف متجانس متخاصم پیدا کرده‌ام. هر وقت آن «ملاباجی گشنیزخانم»ها را می‌بینم می‌گوییم باز هم آنها و هر وقت آن «جیگی جیگی ننه خانم»ها را می‌بینم می گویم باز هم اینها.

و اما تو همسرم، چه سفارشی میتوانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچ کس را در زندگی کردن از دست نداده‌ای. نه در زندگی، در زندگی کردن به خصوص بدان«گونه» که مرا می‌شناسی و بدان صفات که مرا میخوانی. نبودن من خلائی در میان داشتن‌های تو پدید نمیآورد، و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده‌ای، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پُر از صداقت و پاکی و انسانیت توست به هرحال، اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصائل شخصیت انسانی من تو اشتباه کرده باشی، در این اصل هر دو هم عقیده‌ایم که: اگر من هم انسان خوبی بوده‌ام همسر خوبی نبوده‌ام، و من به هر حال، آنقدر خوب هستم که بدی‌های خویش را اعتراف کنم، و آنقدر قدرت دارم که ضعف‌هایم را کتمان نکنم و در شایستگی‌ام همین بس که خداوند با دادن تو، آنچه را به من نداده است، جبران کرده است و این است که اکنون احساس محتضر را ندارم. که با بودن تو میدانم که در حالیکه همچون یک محتضر وصیت می‌کنم، نبودن من، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمیآورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده است که:

برو ای مرد برو چون سگ آواره بمیر

که وجود تو به جز لعن خداوند نبود

سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یأس

بر سر همسر و گهواره فرزند نبود

از طرف مالی تنها یادآوری است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب شماره ۲ بانک تعاونی و توزیع برداشت کرده‌ام و البته دلم از اینکار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی می کنم یا چیزی می‌فروشم، برای پول منزل آن را مجدداً باز گردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی.

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که سبزوار تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (که ماهی پنجاه تومان برای هر محصل در ماههای تحصیلی که نه ماه است، یعنی سالی چهارصد و پنجاه تومان برای هر فرد و بنابراین سالی سه محصل می‌توانند از این بابت درس بخوانند البته با کمکهای اضافی من و خانواده خودش)

کار سوم اینکه، جمعی از شاگردان آشنایم، همه حرفها و درسهای چهار سال دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرفهای من در لابه‌لای همین درسهای شفاهی و گفت و شنود‌های متفرقه نهفته است… و نیز کنفرانسهای دانشگاهیم جداگانه و نوشته‌های ادبیم در سبک کویر جدا و نوشته‌های پراکنده فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشته‌ام جمع آوری شود و نگهداری تا بعدها که انشاالله چاپ شود. و شعرهایم همه به دقت جمع آوری شود و سوزانده شود که نماند مگر «قوی سپید» و «غریب راه» و«در کشور» و «شمع زندان» و درسهای اسلام شناسی از «سقیفه به بعد»، با «امت و امامت» در ارشاد و کنفرانسهای مربوط به حضرت علی و علت تشیع ایرانیان و دیالکتیک پیدایش فرق در اسلام و هرچه به این زمینه‌ها میاید ازجمله «بیعت» در کانون مهندسین و «علی حقیقتی بر گونه اساطیر» و… همه دریک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان «امت و امامت» تدوین شود.

اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با گیوز به فارسی ترجمه کند درباره این آثار بخصوص کتاب desalienation des societes musu lmanes مرا وهمچنین مقاله خارجی sociologie d’ initiation مرا که با چهار جامعه شناس تحقیق کرده‌ایم و «اوت زتود» چاپ کرده است. کتاب L’ ange solitaire را دلم نمیخواهد ترجمه کنند. کار گذشته‌ای و رفته‌ای است.

همه التماس‌هایت را از قول من نثار… عزیزم کن، که آنچه را از من جمع کرده و درباره‌ام نوشته، از چاپش منصرف شود که خیلی رنج میبرم. از دوستانم که در سالهای اخیر به علت انزوایی که داشتم، و خود معلول حالت روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شده‌اند، پوزش میطلبم و امیدوارم بدانند که دوری از آنها نبود، گریز به خودم بود و این دو یکی نیست.

کتاب «کویر» را با اتمام آخرین مقاله و افزودن «داستان خلقت» یا «درد بودن» (پس از پاکنویسی) تمام کنید و منتشر سازید. مقدمه‌اش تنها نوشته عین‌القضا است. و در اولین صفحه‌اش این جمله توماس ولف: «نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن».

در پایان این حرفها برخلاف همیشه احساس لذت و رضایت میکنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچ وقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شده‌ام، یکبار در زندگیم بود، که به اعوای نصیحت‌گران بزرگتر و به فن کلاه‌گذاری سَرِ خدا، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار یکجا حقوق مرا دادند، و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد، و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع و شرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بی خبر، خانه کسی را گرو کردم، به پنج هزار تومان و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان میگرفتم و بعد فهمیدم که برخلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم واصل پولم را هم به هم زدم، اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطرهاش بوی عفونت را از عمق جانم بلند میکند و کاش قیامت باشد و آتش آن شعله‌ها بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید میتوانستم مانع شوم کاری کنم که رخ ندهد نکردم، گرچه نمیدانستم که به چنین سرنوشتی میکشد و نمیدانم چه باید میکردم؟ در این کار احساس پلیدی نمی‌کنم، اما ده سال تمام، گداخته‌ام و هر روز هم بدتر میشود و سخت تر. و اگر جرمی بوده است، آتش مکافاتش را دیده‌ام و شاید بیش از جرم. و جز این اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم و خدا را سپاس میگذارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین «شغل» را در زندگی، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم میدانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم این هر دو.

و عزیزترین و گرانترین ثروتی که می‌توان بدست آورد، محبوب بودن و محبتی، زاده ایمان، و من تنها اندوخته‌ام این و نسبت به کارم و شایستگیم ثروتمند، و جز این هیچ ندارم و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آنرا بخورند که، حلال‌ترین لقمه است و حماسه‌ام اینکه، کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان «من» و «مردم» در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی‌شناخت و فخرم اینکه، در برابر هر مقتدرتر از خودم، متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تراز خودم، متواضعترین.

وآخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم، و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی‌توانسته‌اند به سادگی، مقامات حساس و موفقیتهای سنگین به دست آورند، اما آنچه را در این معامله از دست می‌دهند، بسیار گرانبهاتر از آن چیزی است که به دست میآورند. و دیگر این سخن یک لاادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده است که «شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یکبار لکه‌دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمیتواند». و دیگر اینکه نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن «متن مردم» است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گـُنگیم. ما از آغاز پیدایش‌مان زبان آنها را از یاد برده‌ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای‌مان و عبث کننده همه تلاشهای ماست.

و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می‌کوبیدند اینکه:

دین چو منی گزاف و آسان نبود

روشنتر از ایمان من ایمان نبود

در دهر چو من یکی و آن هم مؤمن

پس در همه دهر یک بی ایمان نبود

ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودیی است که، پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی، به معنای علمی کلمه، و آزادی انسانی، به معنای غیر بوروژازی اصطلاح، در زندگی آدمی آغاز میشود.



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | 15:14 | نویسنده : mehrnaz |
http://s2.picofile.com/file/7167267197/victor_hogo.jpg

برایت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى،
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسى نیابى،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ……  ویکتور هوگو

.

.

.

من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید بار دوم هم نگاه کرد.  ویکتور هوگو

.

.

.

در زندگی یک مرد ۲ روز ارزش دارد : روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک می سپارد. ویکتور هوگو

.
.

.

خوشبخت کسی است که به یکی از دو چیز دسترسی دارد : یا کتابهای خوب یا دوستانی که اهل کتاب باشند. ویکتور هوگو

.

.

.

هرگز در میان موجودات مخلوقی که برای کبوتر شدن آفریده شده کرکس نمیشود. این خصلت در میان هیچ یک از مخلوقات نیست جز آدمیان. ویکتور هوگو

.
.

.

تمام جهنم در یک کلمه وجود دارد:تنهایی. ویکتور هوگو

.

.

.

خداوندا! اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگویم، هزاران جلد کتاب می شود ولی آنچه در دل دارم یک جمله بیش نیست. ویکتور هوگو

.

.

.

کینه و تنفر را به کسانی واگذار کنید که نمی توانند دوست بدارند. ویکتور هوگو

.

بقیه جملات با ارزش از ویکتور هوگو در ادامه مطلب

.

.

انسان، انسان است چون که می گرید، ولی به حال کسی که هرگز نمی گرید باید گریست. ویکتور هوگو

.

.

.

هستی جز احساس پایان قریب الوقوع، و هم گاهی کیفیت بودن با نبودن، رفتن در بوته آزمایش، و خطر دائمی لغزش احتمالی چیزی نیست . ویکتور هوگو

.

.

.

ببدیهای اجتماع به دست ما ساخته شده است و به جای ناله جای آن دارد که درصدد رفع آن برآئیم . ویکتور هوگو

.

.

.

عشق عبارت است از وجود یک روح در دو کالبد. عاملیست که دو تن را مبدل بفرشته ی واحدی می کند. ویکتور هوگو

.
.

.

آزادی ما از نقطه‌ای شروع می شود که آزادی دیگران پایان می‌یابد. ویکتور هوگو

.

.

.

بدبختی، مربی استعداد است. ویکتور هوگو

.

.

.

به ‌مرگ راضی شدن، به‌فتح نائل شدن است. ویکتور هوگو

.

.

.

تعارف و خوش آمدگوئی، چیزی مانند بوسیدن از روی چادر است. ویکتور هوگو

.

.

.

جسد دشمنی را که تشییع میکنی سنگین نیست. ویکتور هوگو

.

.

.

خدا فقط آب را آفرید، انسان شراب را. ویکتور هوگو

.

.

.

در بینوائی همچنان که در سرما نیز دیده می‌شود، آحاد به یکدیگر فشرده می‌گردند. ویکتور هوگو

.

.

.

شاید بتوان از هجوم سیل‌آسای یک ارتش ممانعت کرد، اما از هجوم افکار و عقاید نمی‌توان جلوگیری نمود. ویکتور هوگو

.

.

.

فقر و مسکنت ، مردان را به‌جنایت و زنان را به‌فحشاء سوق می‌دهد. ویکتور هوگو

.

.

.

فکر کردن، شغل ذهن است، خواب دیدن، تفریح آن. ویکتور هوگو

.

.

.

فلسفه، میکروسکوپ افکار است. ویکتور هوگو

.

.

.

گاهی کار فقر و بیچارگی به جائی می‌رسد که رشته‌ها و پیوندها را می‌گسلد، این مرحله‌ای است که تیره‌بختان و سیاه‌کاران چون بدانجا رسند درهم آمیخته و در یک کلمه که “شومی” است شریک می‌شوند، این کلمه بینوایان است. ویکتور هوگو

.

.

.

وقتی نتیجه انتخابات اعلام شد، یعنی رأی بالاترین مرجع اعلام شده است. ویکتور هوگو

.

.

.

همه‌جا شادمانی قشر نازکی است که روی رنج و بیچارگی کشیده‌اند. ویکتور هوگو

.

.

.

هیچ چیز مثل بدبختی کودکان را ساکت نمی‌کند.ویکتور هوگو

.

.

.

آنانکه نمی‌توانند خود را اداره کنند، ناچار از اطاعت دیگرانند. ویکتور هوگو

.

.

.

آینده کودکان بسته به‌تربیت پدر و مادر است. ویکتور هوگو

.

.

.

ادبیات، راز پنهانی تمدن است، شعر، سرّ مکتوم آمال است.ویکتور هوگو

.

.

.

از آن در شگفتم که در سینه دلی دارند و می‌پندارند که آسایش و سعادت بشر جز مهر و صفا راه دیگری دارد. ویکتور هوگو

.

.

.

از کوچکی میل داشتم بزرگ باشم. ویکتور هوگو

.

.

.

امید در زندگانی بشر آنقدر اهمیت دارد که بال برای پرندگان. ویکتور هوگو

.

.

.

انسان در این عالم چون شبح سرگردانی است که هنگام عبور از این راه، حتی سایه‌ای از خود به یادگار نمی‌گذارد. ویکتور هوگو

.

.

.

باید درهای علم به روی همه باز باشد، هرجا مزرعه هست، هرجا آدم هست، آنجا کتاب هم باید باشد. ویکتور هوگو

.

.

.

بدتر از مرگ چیست؟ آنچه بعد از آمدنش مرگ را می‌طلبی. ویکتور هوگو

.

.

.

بهترین دوستان من کسانی هستند که پیشانی و ابروهای آنها باز است. ویکتور هوگو

.

.

.

خدمت به‌وطن نیمی از وظیفه است و خدمت به‌انسانیت، نیم دیگر آن. ویکتور هوگو

.

.

.

به کسی عشق بورز که لایق عشق تو باشد نه تشنه عشق … چون تشنه عشق روزی سیراب می شود.ویکتور هوگو

.

.

.

مانند پرنده باش که روی شاخه سست و ضعیف لحظه ای می نشینید و آواز میخواند و احساس میکند که شاخه می لرزد ،اما به آواز خواندن خود ادامه می دهد زیرا مطمئن است که بال و پر دارد.ویکتور هوگو

.

.

.

بیش از آنکه خزان از راه برسد ، از هر بهار بهره مند شو .ویکتور هوگو

.

.

.

زندگی شما از زمانی آغاز میشود که افسار سرنوشت خویش را در دست گیرید.ویکتور هوگو

.

.

.

چقدر باشکوه است که دوستت بدارند و به مراتب باشکوه تر است که دوست بداری!ویکتور هوگو

.

.

.

بدون دادگری هیچگونه پیش داوری درست نیست.ویکتور هوگو

.

.

.

در نوشتن از آنچه دیگران نوشته اند ، نباید یاری خواست ،بلکه از جان و دل خویشتن است که باید یاری جست.ویکتور هوگو

.

.

.

اگر انسان بتواند رنج را نیز به مانند شهری ترک گوید،می تواند خوشبختی را از سر گیرد.ویکتور هوگو

.

.

.

ازدواج چیز شگفت آوری است،گاه شیران را روباه و گاه روبهان را شیر میکند.ویکتور هوگو

.

.

.

جان آدمی چه اندوهگین است ،هنگامی که اندوهش از عشق است.ویکتور هوگو

.

.

.

عشق ، زیبا و زشت نمیشناسد.ویکتور هوگو

.

.

.

هر زن پاکدامنی ،زیبا و دلپسند است. ویکتور هوگو

.

.

.

زندگانی گل است و عشق ، عسل آن. ویکتور هوگو

.

.

.

هر کس ارزش خود را خود تعیین میکند. ویکتور هوگو

.

.

.

اگر چشم و هم چشمی در زندگی بشر نبود ،نه نوآوری میشد نه کشفی.ویکتور هوگو

.

.

.

از لابه لای شدیدترین تاریکی ها ، نور راستی برافروخته می شود.ویکتور هوگو

.

.

.

آنچه میگویی بکن و آنچه میکنی بگو! ویکتور هوگو

.

.

.

لغزش انسان تدریجی است . بدیها در وجود ما ،پای حاضر و آماده و نامرئی دارند .حتی کسانی که از ما با ظاهر پاک و آراسته ، چنین ویژگیهایی دارند. ویکتور هوگو

.

.

.

اگر نمیخواهی تو را بیازمایند ، کار خود را درست انجام بده . ویکتور هوگو

.

.

.

بزرگترین آزمون گیرنده ، خداست و کوچکترین آزمون دهنده ، بنده ی خدا.ویکتور هوگو

.

.

.

روزی جهانیان ،همه دست برادری به یکدیگر خواهند داد و آن روزی است که بدبختی و تیره روزی در گستره جهان یافت نخواهد شد.ویکتور هوگو

.

.

.

هرچه خدایی نیست ، فرو ریختنی است.ویکتور هوگو

.

.

.

یک پرنده کوچک که زیر برگها آواز میخواند برای اثبات خدا کافی است.ویکتور هوگو

.

.

.

عذاب وجدان ، بدتر از مرگ در بیابان سوزان است.ویکتور هوگو

.

.

.

هر چه از کوه بالاتر می رویم ، چشم انداز گسترده تری می بینیم.ویکتور هوگو

.

.

.

لطف زن مانند ماسه خطرناک است.ویکتور هوگو

.

.

.

چقدر عاقلند آنهایی که در عشق احمق اند.ویکتور هوگو



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | 14:59 | نویسنده : mehrnaz |
*جنایت خاموش برای فرار از شکنجه های 20ساله
زن جوان برای پایان‌دادن به 20سال زندگی مشترک با شوهر معتادش، وی را با استفاده از آبمیوه آغشته به سیانور به قتل رساند.

به گزارش همشهری اواسط تیرماه امسال مأموران پلیس در جریان مرگ مشکوک مردی 41ساله در یکی از محله‌های اصفهان قرار گرفتند. بررسی‌ها نشان می‌داد که همسر این مرد ساعتی قبل از رگ همسرش با اورژانس تماس گرفته و از بد حال شدن شوهرش خبر داده اما وقتی امدادگران اورژانس راهی خانه آنها شده‌اند، دریافته‌اند که مرد 41ساله به طرز مرموزی جانش را از دست داده است. با این حال به اصرار زن جوان، پیکر بی‌جان همسر او به بیمارستان انتقال یافت و در بررسی‌های اولیه احتمال داده‌شد که وی بر اثر سکته جانش را از دست داده باشد.

از آنجا که هیچ نشانه‌ای از بیماری، درگیری و جراحت روی بدن قربانی به چشم نمی‌خورد به دستور بازپرس جنایی اصفهان، جسد به پزشکی قانونی انتقال یافت تا در بررسی‌های تخصصی راز مرگ او فاش شود. چند روز بعد وقتی نتیجه آزمایش‌های علمی پیش روی تیم تحقیق قرار گرفت، آنها با یک جنایت پیچیده روبه‌رو شدند. در گزارش پزشکی قانونی آمده بود که علت مرگ مرد جوان خوردن آبمیوه مسموم به سیانور بوده و این یعنی وی قربانی جنایتی خاموش شده است.

نخستین فرضیه‌ای که در این مرحله از تحقیقات مدنظر قرار گرفت، جنایت با انگیزه انتقام‌جویی بود. پلیس مطمئن بود که قاتل فردی آشنا با قربانی بوده که توانسته آبمیوه مسموم را به او بخوراند و به همین دلیل همسر مقتول به نام نازنین نخستین کسی بود که در فهرست مظنونان قرار گرفت. از آنجا که مقتول در خانه‌اش جان باخته بود، احتمال داشت که وی در داخل خانه اقدام به خوردن آبمیوه مسموم کرده باشد. بنابراین نازنین بازداشت شد اما در بازجویی‌ها ادعا کرد که در جنایت نقشی ندارد و نمی‌داند که شوهرش را چه‌کسی به قتل رسانده است.

اظهارات زن جوان در حالی بیان می‌شد که در ادامه بررسی‌ها مشخص شد قربانی به‌دلیل اعتیاد به مواد‌مخدر و مشروبات الکلی، از مدت‌ها قبل با همسرش اختلاف داشته است. با این اطلاعات، مأموران تمامی رفت‌وآمدهای نازنین را زیرنظر گرفتند و متوجه شدند که وی در محل کارش با یکی از همکارانش به نام امید، تماس‌های مشکوکی دارد. پلیس که حدس می‌زد نازنین و امید در این جنایت نقش داشته‌اند هر دوی آنها را بازداشت کرد و زن جوان وقتی همکار خود را دستبند به‌دست دید به جنایت اقرار کرد و گفت: 20سال پیش در یکی از پارک‌ها با شوهرم به نام جمشید آشنا شدم.

در همان ملاقات اول عاشق او شدم و به‌رغم مخالفت شدید خانواده‌ام، به پیشنهاد ازدواجش جواب مثبت دادم. مدتی بعد من و جمشید سر سفره عقد نشستیم و زندگی مشترکمان شروع شد. گرچه روزهای اول زندگی خوبی داشتیم اما چند‌ماه بعد متوجه شدم که شوهرم به مواد‌مخدر اعتیاد دارد. از آن زمان تلاش کردم تا او را ترک دهم اما موفق نشدم و وی به مصرف مشروبات الکلی هم روی آورد.

چون روی بازگشتن نزد پدر و مادرم را نداشتم، جرأت نکردم اعتراض کنم و مجبور شدم به زندگی با شوهرم ادامه دهم. 20سال این زندگی ادامه یافت و در همه این سال‌ها مرتب با رفتار و اعمال شوهرم شکنجه می‌شدم. او رفتار بدی با من و دو فرزندمان داشت و وقتی مشروبات الکلی مصرف می‌کرد کنترلش را از دست می‌داد. یک‌بار برای اینکه مرا شکنجه دهد، فرزند خردسالمان را داخل یخچال گذاشت و تهدید کرد که اگر به حرفش گوش ندهم، کاری می‌کند که او همان‌جا جانش را از دست بدهد.

نقشه جنایت

متهم افزود: یک روز که از زندگی‌ام خسته شده بودم، در محل کارم سفره دلم را باز کردم و به یکی از همکارانم به نام امید از رفتار بد شوهرم گفتم. او هم تحت‌تأثیر قرار گرفت و گفت که کمکم می‌کند تا از این زندگی راحت شوم. وقتی نقشه کشیدم که با سیانور شوهرم را مسموم کنیم، او قبول کرد و با کمک هم مقداری سیانور تهیه کردیم.

یک روز این سم را در آبمیوه شوهرم ریختم و او وقتی به خانه آمد و لیوان آبمیوه را سر کشید حالش بد شد و جانش را از دست داد.با اعترافات زن جوان، همدست او نیز به شرکت در جنایت اعتراف کرد و مدعی شد که به‌خاطر حرف‌های نازنین تصمیم گرفته بود که در اجرای این نقشه به او کمک کند.سرهنگ حسین‌زاده، رئیس پلیس آگاهی استان اصفهان با بیان این خبر گفت: بعد از اعترافات هر دو متهم، برای آنها قرار قانونی صادر شد و تحقیقات تکمیلی درخصوص این پرونده ادامه دارد.
پیدا شدن کمی خاک لابه‌لای شیارهای کفش خواستگار جنایتکار کافی بود تا متخصصان آزمایشگاه جنایی پلیس آگاهی اصفهان راز قتل دختر جوان را فاش کنند.

به گزارش همشهری اواسط تیرماه امسال مرد سالخورده‌ای سراسیمه و وحشت‌زده، پیکر نیمه‌جان دخترش را به یکی از بیمارستان‌های اصفهان برد و درحالی‌که اشک می‌ریخت از پزشکان می‌خواست که به او کمک کنند. معاینات اولیه نشان می‌داد که دختر جوان هدف اصابت ساچمه‌های تفنگ شکاری قرار گرفته و بر اثر برخورد تعدادی از ساچمه‌ها با نقاط حساس بدنش، حال وخیمی دارد.

درحالی‌که تلاش پزشکان برای نجات جان دختر جوان شروع شده بود، ماجرا به پلیس گزارش شد و تیمی از مأموران برای بررسی ماجرا راهی بیمارستان شدند. دقایقی بعد، وقتی از اتاق عمل خبر رسید که دختر جوان به‌علت شدت جراحات وارده جانش را از دست داده است، دنیا روی سر پیرمرد خراب شد و با شکایت او، بررسی‌ها برای کشف راز جنایت کلید خورد.

تیرانداز نامرئی

همه‌‌چیز خبر از یک جنایت از پیش طراحی شده می‌داد و کارآگاهان در نخستین اقدام به تحقیق از پدر مقتول پرداختند. پیرمرد گفت: نیمه شب بود و ما در خانه بودیم. دخترم در اتاقش بود که یک دفعه صدای شکستن شیشه پنجره و فریاد او را شنیدم. وقتی خودم را به اتاق او رساندم دیدم که دخترم نقش زمین شده و لباس‌هایش به رنگ خون درآمده. وحشت کرده بودم و با عجله دخترم را به بیمارستان رساندم اما کار از کار گذشته بود و شدت جراحاتش به‌حدی بود که از دست کسی، کاری بر نمی‌آمد.

یک سرنخ

با اظهارات پدر قربانی، کارآگاهان راهی خانه آنها در یکی از شهرستان‌های اطراف اصفهان شدند. شیشه‌های شکسته شده اتاق مقتول و آثار اصابت ساچمه‌ها روی دیوار نشان می‌داد که گلوله از بیرون از خانه شلیک شده است. روبه‌روی پنجره اتاق قربانی، خانه‌ای به چشم می‌خورد که پشت بام آن کاملا مشرف به اتاق بود. وقتی متخصصان پزشکی قانونی اعلام کردند که گلوله از فاصله 10تا 15متری شلیک شده، مأموران مطمئن شدند که عامل تیراندازی از بالای پشت بام، مقتول را هدف گرفته است. بنابراین خود را به آنجا رساندند و در بررسی دقیق پشت‌بام، با ردپاهایی که به راحتی قابل مشاهده نبودند، روبه‌رو شدند. بررسی ردپاها نشان می‌داد که فرد تیرانداز مرد بوده و به این ترتیب نخستین سرنخ در اختیار تیم تحقیق قرار گرفت.

*خواستگار سمج

ماموران در ادامه به تحقیق از پدر مقتول پرداختند و متوجه شدند که دختر جوان، از مدت‌ها قبل خواستگار سمجی به نام فرشید داشته است. این مرد به‌رغم شنیدن جواب رد، حاضر نشده بود دست از سر مقتول و خانواده‌اش بردارد و وقتی مشخص شد که فرشید بارها و بارها دختر جوان را تهدید کرده بود، دستور بازداشت او به‌عنوان نخستین مظنون پرونده صادر شد.

مرد جوان در بازجویی‌ها گفت که در جنایت نقشی نداشته و زمانی که قتل رخ داده، او در اصفهان به‌سر می‌برده است. این در حالی بود که کارآگاهان در بازرسی خانه او نه ردی از اسلحه شکاری پیدا کردند و نه سرنخی که نقش او در جنایت را ثابت کند. با این حال با توجه به اظهارات ضد‌و نقیض فرشید درخصوص دلیل حضورش در اصفهان، مأموران حدس زدند که وی رازی را از آنها مخفی می‌کند.

کشف علمی

کارآگاهان که احتمال می‌دادند قاتل، کسی جز خواستگار سمج مقتول نیست، به محل جنایت بازگشتند و به بررسی رد پاهای به‌جامانده روی پشت بام همسایه پرداختند. با بازسازی این ردپاها، مسیری که قاتل بعد از جنایت طی کرده بود مشخص شد. ردپاهای بازسازی شده نشان می‌داد که مرد تیرانداز بعد از قتل به قسمت انتهایی پشت بام که مشرف به یک زمین کشاورزی است گریخته و با پریدن به داخل مزرعه پا به فرار گذاشته است. کارآگاهان در ادامه به سراغ خواستگار مقتول رفتند و کفش‌های او را به آزمایشگاه جنایی انتقال دادند.

در بررسی‌های میکروسکوپی آثاری از خاک و گیاهان صحرایی که لابه‌لای شیارهای کف یکی از کفش‌ها وجود داشت، پیدا شد. این آثار در اختیار آزمایشگاه شیمی قرار گرفت تا با نمونه خاک و گیاهانی که از مزرعه نزدیک به محل جنایت جمع‌آوری شده بود، مطابقت داده شود.

مدتی بعد نتایج این بررسی‌ها راز جنایت را فاش کرد. متخصصان آزمایشگاه جنایی اعلام کردند آثار خاک و گیاهانی که از کف کفش خواستگار سمج به‌دست آمده از نوع خاک و گیاهان مزرعه‌ای است که قاتل از آنجا عبور کرده و این یعنی، ردپاهای به‌دست آمده در نزدیکی محل جنایت متعلق به فرشید (خواستگار سمج) بوده است.

اعتراف به جنایت

با این اطلاعات بازجویی از تنها مظنون جنایت از سر گرفته شد و او که می‌دید دستش رو شده، به قتل دختر جوان اعتراف کرد. وی گفت: مدت‌ها بود که به مقتول علاقه‌مند بودم. آرزویم ازدواج با او بود و فکر می‌کردم در کنار وی خوشبخت می‌شوم اما وقتی از او جواب رد شنیدم، همه رویاهایم نقش برآب شد. وقتی دیدم به التماس هایم اعتنا نمی‌کند، نقشه قتل او را کشیدم و آن شب، زمانی که او در داخل اتاقش بود، از بالای پشت بام خانه همسایه او را با اسلحه شکاری هدف گرفتم.سرهنگ حسین زاده، رئیس پلیس آگاهی استان اصفهان با اشاره به کشف صددرصد علمی این جنایت گفت: بعد از اعترافات متهم، اسلحه استفاده شده در جنایت نیز کشف شد و مرد جنایتکار با قرار بازداشت موقت راهی بازداشتگاه شد.
100841422351.jpg

*مردی که متهم است خواهر مطلقه‌اش را با ضربات متعدد مشت و لگد به قتل رسانده ‌بود، برای بار دوم در دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شد.

به گزارش شرق، سعید مرد 35ساله متهم است سه سال قبل خواهر مطلقه‌اش را با ضربات متعدد مشت و لگد زخمی کرده و بعد آنقدر بر عناصر حیاتی گردن او فشار آورده که زن جوان فوت شده ‌است. ماموران حراست بیمارستانی در تهران به پلیس خبر دادند زن 30ساله‌ای به نام سودابه به طرز مشکوکی جانش را از دست داده ‌است. زمانی که پلیس در محل حاضر شد پدر مقتول ادعا کرد دخترش بیمار بود و از پله‌ها به پایین پرت و همین هم باعث مرگش شد. چند روز بعد پزشکی قانونی اعلام کرد علت مرگ سودابه زمین خوردن نبوده و او بر اثر خفگی جانش را از دست داده ‌است. با توجه به این نظریه تحقیقات آغاز و پلیس متوجه شد روز حادثه سودابه و برادرش سعید در خانه تنها بودند. این خواهر و برادر با هم اختلاف داشتند و با توجه به اینکه پزشکی قانونی اعلام کرده بود ضربات شدیدی به بدن مقتول وارد آمده‌ است، بنابراین این قتل می‌توانست کار سعید باشد. به این ترتیب سعید بازداشت شد و در بازجویی‌های اولیه به قتل اعتراف کرد. او گفت: خواهرم چند سالی بود که از شوهرش جدا شده ‌بود و با بچه‌هایش در خانه پدرم زندگی می‌کرد. او بعد از مدتی به مواد اعتیاد پیدا کرد. همه جور مواد می‌کشید؛ از تریاک و هرویین گرفته تا شیشه و کراک. اعتیادش آنقدر زیاد شده‌ بود که مردم پشت سرش حرف می‌زدند و می‌گفتند برای درآوردن هزینه موادش تن‌فروشی‌ هم می‌کند. این موضوع من را آزار می‌داد. تا اینکه روز حادثه باز از خانه بیرون رفت. وقتی برگشت با هم دعوا کردیم و من او را زدم. خیلی عصبی شده‌ بودم و نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم به همین دلیل هم او را خفه کردم و بعد موضوع را به خانواده‌ام خبر دادم. با توجه به این اعترافات مادر مقتول هم مورد بازجویی قرار گرفت. او گفت از پسرش شکایتی ندارد. این زن ادامه داد: من به اتفاق سایر اعضای خانواده در شهرستان بودیم که پسرم تماس گرفت و گفت سودابه بدحال است و از من خواست به خانه برگردم. پسرم می‌گفت سودابه حاضر نیست دکتر برود. چون دخترم معتاد بود، می‌دانستم مواد او را بیمار کرده ‌است. به خانه برگشتیم. دست و پای دخترم کبود شده و ورم کرده ‌بود. آثار کبودی روی گردنش هم دیده می‌شد. او را به بیمارستان رساندیم و در آنجا گفتند او مرده‌ است.

مادر مقتول با بیان اینکه اطمینان دارد پسرش دست به این قتل نزده‌ است، گفت: چون دخترم زن فاسدی شده‌ بود حتما اهالی محل او را کشته‌اند. سودابه برای اینکه هزینه موادش را تامین کند هر مردی را که به او پول می‌داد قبول و از او تمکین می‌کرد. چندبار مردم به ما شکایت کردند. اهالی می‌گفتند او این محله را خراب کرده‌ است. تحقیقات از سایر اعضای خانواده سودابه هم انجام شد. این بررسی‌ها نشان می‌داد سعید خودش هم به موادمخدر اعتیاد دارد و مقدار زیادی شیشه مصرف می‌کند، به همین دلیل هم تلاشی برای ترک دادن خواهرش نکرده ‌است. هرچند اولیای‌دم اعلام کردند هیچ شکایتی ندارند و خواستار آزادی سعید شدند اما کیفرخواست علیه مرد جوان به لحاظ جنبه عمومی جرم به اتهام قتل عمد صادر و پرونده به شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران فرستاده شد.

سعید حین محاکمه در این شعبه گفت: اتهامم را قبول ندارم. من این کار را نکردم. با اینکه خواهرم زن فاسدی بود اما هیچ وقت به قتل او فکر نکردم. متهم گفت: خواهرم بعد از جدایی از شوهرش خیلی بی‌بند و بار شده‌ بود. او حتی به فکر آبروی بچه‌هایش هم نبود و کارهایی می‌کرد که همه خجالت می‌کشیدند. مصرف مواد او آنقدر زیاد شده‌ بود که دیگر کشیدن کفاف نمی‌نداد و او مواد را تزریق می‌کرد. چون همه جور مواد استفاده می‌کرد، نمی‌شد او را ترک داد. ضمن اینکه من خودم هم اعتیاد داشتم و خواهرم به حرفم گوش نمی‌داد. خواهرم به خاطر خفتی که به خانواده می‌داد خودکشی کرده ‌است.

بعد از پایان جلسه دادگاه هیات قضات برای صدور رای پرونده وارد شور شدند و متهم را در قتل عمد مقصر تشخیص دادند و او را به لحاظ جنبه عمومی جرم به زندان محکوم کردند. متهم به رای اعتراض کرد و پرونده در دیوان‌عالی کشور مورد رسیدگی قرار گرفت. هیات قضات دیوان رای صادره را نقض و اعلام کردند هرچند مدارک کافی در مورد اینکه متهم مرتکب این قتل شده در پرونده وجود دارد اما به نظر می‌رسد این قتل عمد نبوده و متهم با خواهرش درگیر شده و او را مورد ضرب و جرح قرار داده، بنابراین به نظر می‌رسد قتل شبه‌عمد باشد. به این ترتیب یک‌بار دیگر پرونده به جریان افتاد و این‌بار شعبه 79 مسوول رسیدگی به این پرونده شد. متهم دیروز در جلسه دادگاه یک‌بار دیگر هرگونه دخالتی در مرگ خواهرش را انکار کرد و سپس هیات قضات برای صدور رای وارد شور شدند.

*مرد شکاک زن و فرزندش را در خواب به قتل رساند.

مرد جنایتکارکه به خاطر سوءظن همسر و فرزند خردسالش را به قتل رسانده بود پس از محاکمه به قصاص و زندان محکوم شد.

به گزارش تهران امروز 16 مرداد سال 89 ماموران پلیس آگاهی شهرستان فسا در جریان مرگ مشکوک زن جوانی و کودک خردسالش قرار گرفتند. ماموران پس از حضور در محل با جسد زهرا 28 ساله و فرزندش بر روی تختخواب روبه‌رو شدند.وسایل خانه بهم ریخته بود و هیچ آثاری از درگیری بر روی بدن قربانیان دیده نمی شد. دربررسی های اولیه جسد قربانیان برای تعیین علت مرگ به پزشکی قانونی منتقل شد وعلت مرگ مادر و کودک را فشار بر روی گردن و خفگی اعلام کردند.‌در حالی که انگیزه این جنایت هنوز نامشخص بود ماموران به اظهارات متناقض پدر خانواده به نام سعید مشکوک شدند. سعید مدعی بود همسر و فرزندش به خاطر خوردن میوه سمی کشته شده‌اند. کارآگاهان تحقیقات را بر روی سعید متمرکز کرده تا اینکه مرد جوان سرانجام لب به اعتراف گشود و گفت: من به دلیل اینکه همسرم به کارهای خانه نمی رسید او را کشتم.

سرانجام پرونده متهم با صدور کیفرخواست به دادگاه کیفری استان فارس فرستاده شد.متهم در جلسه محاکمه با اعتراف به جرم خود گفت: یک روز که با همسرم درگیر شده بودیم او مدعی شد با مردی ارتباط پنهانی دارد. این موضوع مرا آزار می داد. شب حادثه تصور کردم آن مرد به خانه‌ام آمده است. سریع خود را از محل کارم به خانه رساندم. اما همسر و فرزندم خواب بودند. در این لحظه تصمیم گرفتم برای همیشه خود را از این شک رها کنم‌به همین خاطر همسر و فرزندم را خفه کردم. قضات دادگاه کیفری پس از محاکمه سعید اورا به خاطر قتل همسرش به قصاص و به خاطر قتل فرزندش به زندان محکوم کردند.

*اسید پاشی روی همسفر قدیمی

رد میانسالی که متهم است بعد از جدایی از همسرش روی مرد دیگر اسید پاشیده ‌بود، اتهاماتش را در دادگاه انکار کرد.

به گزارش شرق، متهم که مردی 50ساله است مدعی شد آنچه شاکی پرونده گفته دروغ است و او اصلا در این اسید‌پاشی شرکت نداشته ‌است.

شاهمردای نماینده دادستان در ابتدای جلسه محاکمه که در شعبه 79 دادگاه کیفری استان تهران برگزار شد، کیفرخواست را خواند. او گفت: مهدی چهار سال قبل در جاده بهشت‌زهرا روی صورت حسن شاکی پرونده اسید پاشیده و باعث نابینایی کامل چشم چپ و90‌درصد نابینایی چشم راست او شد. با توجه به مدارکی که در پرونده بازتاب آمده و سایر شواهد موجود، درخواست صدور حکم قانونی را دارم.

در ادامه، حسن در جایگاه حاضر شد. او گفت: سال‌ها بود که مهدی را می‌شناختم. ما با هم سفر می‌رفتیم. بیشتر اوقات به آستارا می‌رفتیم و جنس می‌آوردیم. البته او فقط برای سفر می‌آمد و کاری نمی‌کرد اما من لباس می‌آوردم و در بازار پخش می‌کردم تا اینکه روز حادثه با من تماس گرفت و گفت مدتی سفر بوده و تازه برگشته و می‌خواهد من را ببیند. او ادعا کرد برایم سوغاتی آورده و می‌خواهد آن را بدهد. با هم قرار گذاشتیم و من حوالی منطقه پاسگاه نعمت‌آباد او را سوار کردم. ساکی دستش بود و به من گفت در آن سوغاتی است. با هم به صالح‌آباد رفتیم و در سبزه‌زارها نشسته‌بودیم و سیگار می‌کشیدیم و چای می‌خوردیم. حدود ساعت 10 شب بود. گفتم دیروقت است. سوغاتی را بده تا برویم. در ساک را باز کرد و چیزی از آن بیرون آورد و به صورت من پاشید. به شدت احساس سوزش کردم و فریاد زدم. او بلند شد و فرار کرد. من تنها ماندم. همین‌طور که فریاد می‌زدم و کمک می‌خواستم چوپانی من را پیدا کرد. همان لحظه ماموران گشت نیروی انتظامی هم رسیدند و سوارم کردند و به بیمارستانی در شهرری بردند. چون بیمارستان تخصصی ارتوپدی بود، پذیرش نکردند، فقط گفتند باید صورتم شسته شود و بعد هم من را از بیمارستان بیرون بردند. از ماموران خواهش کردم مرا به بیمارستان دیگری برسانند اما گفتند اجازه ندارند از محدوده خودشان خارج شوند و این کار خلاف قانون است. هرچه خواهش کردم فایده نداشت. در نهایت تقاضا کردم با خانواده‌ام تماس بگیرند. آنها به زنم تلفن زدند. وقتی خانواده‌ام آمدند، من را به خانه بردند و سر و صورتم را شست‌وشو دادند. بعد هم برادرم من را به بیمارستان برد. در آنجا بود که گفتند چشم چپم باید تخلیه شود و بینایی‌اش به طور کامل از دست رفته و چشم راستم هم تقریبا بینایی ندارد. حالا هم بعد از این همه مدت حتی نمی‌توانم یک لیوان آب بخورم و باید کسی کمکم کند. شاکی گفت: هیچ‌وقت نفهمیدم انگیزه مهدی از این کار چه بود و او حرف درستی در این‌باره نزد اما از او شکایت و درخواست دارم. وی را قصاص کنید. من هرگز رضایت نخواهم داد.

در ادامه این جلسه مهدی- متهم - در جایگاه حاضر شد او گفت: اتهامم را قبول ندارم. من اصلا در جریان این اسیدپاشی نبودم. در این هنگام قاضی محمدی کشکولی –رییس دادگاه- خطاب به متهم گفت: تو در بازجویی‌ها گفته‌ای که اسیدپاشی کار تو بود و مدعی شدی چون حسن باعث شده بود همسرت از تو جدا شود و تو را از محل کارت اخراج کنند، از او انتقام گرفتی.

متهم جواب داد: من این گفته‌هایم را قبول ندارم. در اداره آگاهی تحت فشار بودم و مجبور شدم اعتراف کنم. البته همسرم از من جدا شده و این موضوع کاملا شخصی است. من 23 سال با همسرم زندگی کردم و سه فرزند دارم، اما چون دچار بیماری روانی هستم، همسرم دیگر نتوانست تحمل کند و از من جدا شد و بچه‌ها را هم با خود برد. بیکاری‌ام هم به همین دلیل بود. بیماری‌ام پیشرفت کرده‌ بود و دیگر نمی‌توانستم کار کنم.

سپس وکیل مدافع متهم در جایگاه حاضر شد و گفت: موکل من دچار بیماری روانی است و چندبار هم بستری شده ‌است. او پرونده پزشکی دارد و باید وضعیت روانی‌اش بررسی‌شود. او یک بیمار روانی است و عملی که انجام داده در همین راستاست. توهماتش نسبت به همسر و دوستش هم به خاطر بیماری‌اش است.

وکیل مدافع شاکی هم گفت: بیماری متهم از سوی پزشکی قانونی تایید نشده و او مسوول اعمال خویش است و من به عنوان وکیل مدافع شاکی درخواست مجازات متهم براساس درخواست موکلم را دارم.

سارقان نقابدار كه با سد كردن راه يك مرد رهگذر در منطقه خشايار شهرستان اهواز و حمله به وي، مچ دست چپ او را قطع كرده و گردنبند طلايش را دزديده بودند، تحت تعقيب پليس قرار گرفتند. با تلاش پزشكان بيمارستان آپاداناي اهواز، مچ قطع شده مرد زخمي پيوند زده شده است.

به گزارش جام‌جم، شامگاه سيزدهم شهريور امسال مردي با مركز فوريت‌هاي پليسي 110 شهرستان اهواز تماس گرفت و از حمله چهار سارق نقابدار به يك مرد در منطقه خشايار اين شهر خبرداد.

ماموران با حضور در محل حادثه متوجه شدند راكبان دو دستگاه موتورسيكلت به قصد سرقت به مردي حمله كردند و با قمه مچ يكي از دست‌هايش را قطع كرده و بلافاصله متواري شده‌اند. مرد زخمي نيز از سوي خانواده‌اش به بيمارستان منتقل شده است.

با تشكيل پرونده‌اي در اين رابطه ماموران كلانتري 15 تحقيق براي دستگيري متهمان فراري را آغاز كردند.

با تحقيق از مرد زخمي معلوم شد او هنگام بازگشت از محل كارش در دام سارقان گرفتار شده و آنها يك رشته گردنبند طلايش را دزديده و هنگامي كه وي قصد مقابله با سارقان را داشته است، يكي از آنها به سويش حمله‌ور شده و با قمه مچ دست چپش را قطع كرده و بلافاصله متواري شده‌اند.

در پي اين حادثه، مرد زخمي كه به طرز معجزه آسايي از حمله دزدان نجات يافته بود، روز گذشته به خبرنگار ما گفت: در واحد حراست يك شركت كار مي‌كنم. عصر روز سيزدهم شهريور هنگامي كه از سرويس اداره پياده شدم و به سمت خانه‌مان در منطقه خشايار بازمي‌گشتم، ناگهان چهار مرد كه راكبان دو دستگاه موتورسيكلت بودند، راهم را سد كردند.

وي اضافه كرد: محله خلوت بود و با ديدن آنها وحشت كردم. خواستم فرار كنم و كمك بخواهم كه مردان مهاجم در حالي كه چهره‌هايشان را با پارچه پوشانده بودند از موتورسيكلت‌ها پياده شدند. آنها كه قمه و چاقو به دست داشتند، ابتدا از من خواستند پول و گوشي تلفن همراهم را به آنها بدهم.

شاكي يادآور شد: با فرياد از همسايه‌ها كمك مي‌خواستم و از مهاجمان خواستم به خاطر همسر و فرزندم كه در خانه چشم انتظارم هستند با من كاري نداشته باشند و رهايم كنند. اما مهاجمان توجهي به التماس‌هايم نكردند وبه من هجوم آوردند تا به زور پول و گوشي تلفن همراهم را سرقت كنند كه مقاومت كردم.

وي اضافه كرد: در اين مرحله يكي از مردان نقابدار به سمتم حمله‌ور شده و با قمه، مچ دست چپم را قطع كرد كه نقش زمين شدم. مرد سارق به گمان اين‌كه مرا كشته است، فقط گردنبند طلايم را كند و همراه همدستانش متواري شدند. بسختي خود را به خانه‌مان در انتهاي خيابان رساندم و بيهوش شدم. خانواده‌ام مرا به بيمارستان آپاداناي اهواز منتقل كردند و پزشكان پس از شش ساعت تلاش مرا نجات دادند و موفق شدند مچ دست قطع شده‌ام را پيوند بزنند.

بنا بر اين گزارش، با اطلاعات به دست آمده از مرد زخمي ـ شاكي پرونده ـ تحقيقات ماموران كلانتري 15 شهرستان اهواز براي دستگيري چهار دزد قمه به دست ادامه


اختصاصی پرشین وی

کوچک ترین مادر بریتانیا و فرزندش

کوچک ترین مادر بریتانیا و فرزندش +عکس


مانیکور چند دقیقه ای در منزل

مانیکور چند دقیقه ای در منزل +عکس


ابتکار جالب یک مادر برای رساندن 6 کودک به مدرسه

ابتکار جالب یک مادر برای رساندن 6 کودک به مدرسه +عکس


مسابقه دو با لباس عروس

مسابقه دو با لباس عروس



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | 14:39 | نویسنده : mehrnaz |
حوادث بی پاسخ در تاریخ


شنتی دوا، دختربچه عجیب!


شنتی دختربچه ای 4 ساله بود که در هند زندگی میکرد و مدام به پدر و مادرش میگفت که در روستای Muttra  زندگی میکند و مادر سه کودک است و اسمش هم Ludgi است.
بعد از تکرار این داستان توسط شنتی، خانواده ی او تصمیم به برسی این موضوع میگیرند و بعد از تحقیقی متوجه میشوند که Muttra نام روستایی واقعی است که زنی به نام Ludgi که به تازگی از دنیا رفته در آن زندگی میکرد؛ این زن همچنین مادر سه فرزند هم بود!


والدین شنتی که بسیار متعجب شده بودند او را به این روستا برده و با کمال تعجب متوجه شدند کودک 4 ساله آنها به راحتی با لحجه محلی این روستا آشنایی کامل دارد و با مردم به زبان محلی حرف میزند!!
جالبه بدونید شنتی 24 راز مختلف از زندگی Ludgi را گفت که همگی کاملاً صححیح بودن.

حوادث بی پاسخ در تاریخ.

روح فردی جکسون


تصویری که میبینید در سال 1919 گرفته شده و مربوط به کادر پروازی یک فرودگاه در دوران جنگ اول جهانی است.حوادث بی پاسخ در تاریخ


کشتی SS Ourang Medan


در نزدیکی های ماه فبریه 1948 بود که کشتی های اطراف اندونزی، وحشتناک ترین روزهای خود را سپری میکردند.
یکی از کشتی های منطقه پیغام زیر را دریافت کرد:
تمامی خدمه به همراه کاپیتان کشتی مرده اند، من مُردم!


این پیغام توسط کد مورس و از کشتی ای به نام SS Ourang Medan ارسال شده بود.
با دریافت این پیغام، چند کشتی برای برسی موضوع و کمک به محل فرستاده میشوند که با ورود خدمه نجات به کشتی، همگی با وحشتناکترین صحنه زندگی خود مواجه میشوند!
تمامی خدمه کشتی به طرض عجیبی و همگی به یک حالت مُرده بودند؛
چشم های همه آنها باز بود و دست های آنها به حالت کشیده و صورت تمامی اجساد رو به سمت خورشید قرار داشت. تمامی چهره ها از ترسیدن شدیدی آنها قبل از مرگ خبر میداد. حتی سگ کشتی هم مُرده بود!!
خدمه نجات وقتی وارد اتاق دیگ بخار کشتی شدند، از شدت سرما به لرزه افتادند.... در حالی که دماء اتاق 100درجه سانتی گراد براورد شده بود.
بعد از پایان برسی، نتیجه بر این شد که کشتی را به لنگرگاه برگردانند، به محض بستن سیم های یدک کش، مه غلیظی شروع شده و کشتی SS Ourang Medan به همراه تمامی خدمه خود منفجر شده و هیچ اثری از آن باقی نماند.

نکته جالب این است که در این تصویر، روح یک فرد مُرده وجود دارد!!!
این روح مربوط به فردی به نام فردی جکسون است که توسط پره یک هواپیما به شکل اتفاقی 2 روز قبل از گرفتن این عکس کشته شده بود و مراسم خاک سپاریش در روزی انجام شد که این عکس گرفته شد!


اگر در ردیف بالا، از سمت چپ به چهره چهارمین نفر نگاه کنید یک فردی عادی میبینید، ولی اگر کمی دقت کنید، میتوانید روح فردی جکسون را در پشت وی ببینید!
این عکس به تمامی کارکنان و همکاران فردی جکسون نشان داده شد و همگی بدون کوچکترین شک تایید کردند که او همان فردی جکسونی است که 2 روز پیش از دنیا رفت!حوادث بی پاسخ در تاریخ


رد پای شیطان


نیمه شب 8 و یا 9 فبریه سال 1855 بود که برف سبکی در اطاف روستای دوان شروع به بارش کرد، بعد از قطع برف، ساکنان منطقه رد پای عجیبی را مشاهده کردند.
این رد پا شبیه سُم بوده و اندازه اش نیز حدود 1.5 تا 2.5 اینچ اندازه گیری شد.
این رد پا نشان میداد که صاحب آن حدود 100 مایل راه رفته و گاها تغییر مسیر داده ولی نکته شگفت انگیز این بود که در طول مسیر، رد پا هیچگاه قطع نمیشد!

با دنبال کردن رد پاها، مردم به چندیت دیوار، رودخانه و یا گاها طویله رسیدند که همانطور که گفته شد، این رد پاها همگی به شکل مستقیم بوده و از روی همه این موانع رد شد!
این رد پای عجیب روی سقف طویله، دیوار و مکان هایی بود که وسط راه این شخص قرار داشت!


مردم روستای دوان، به این ردپاها لقب "رد پای شیطان" را داده اند.

یاد آورد میشوم که در 12 مارس 2009 هم در همین روستا چنین رد پایی مشاهده شد که تصویر بالا مربوط به این زمان است.

..............................................


حوادث بی پاسخ در تاریخ


پل مرگبار Overtoun


این پل در میلتون، اسکاتلند قرار دارد و ظاهر آن کاملا طبیعی میباشد.
این پل از زمانی که سگ ها روی آن شروع به خودکشی کردند در سراسر دنیا مشهور شد!
سگ ها به روی این پل رفته و از ارتفاع 50فوتی آن به سوی مرگ خود میپریدند.
نکته جالب و معمایی این قضیه این است که همه این سگ ها دقیقاً از یک طرف پل و تقریباً از یک نقطه میپریدند!!
البته فقط سگ ها این کار را نمیکردند، در سال 1994 هم یک مرد، فرزند خردسالش را از این پل پرتاب کرد به این بهانه که فرزندش ضد مسیح است!!! و چند سال بعد خودش را نیز میخواست پرت کند!
ساکنان محلی باور دارند این پل، پلی بین دنیای زندگان و مردگان است.

.....................



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | 14:21 | نویسنده : mehrnaz |

اگر بخواهيم جوابي روشن و مفيد به اين سؤال بدهيم،احتياج به مقدمه اي داريم كه مختصر شناختي در   باره انسان به ما بدهد.

عرض كنم:انسان،به اعتباروجود فرديش ،و به اعتبارعضوي از جامعه،داراي صفات،مشخصات و خصوصياتي است مادي و معنوي، كه تنها وقتي ممكن است،فرد درجامعه،و جامعه به واسطه افراد،به معني واقعي زندگي انساني و سعادت برسند،كه درنظام فكري و اخلاقي واجتماعي مردم ، تمام آن صفات ، و مشخصات،وخصوصيات درنظر گرفته شده باشد،وهركدام درحدي كه لازم است، به آن توجه شود.مثلاً:يك انسان، بيشتراز حد اعتدال ، به معنويات توجه ميكند، همتش معطوف ميشودبه اينكه :جنبه روحاني خودش را تقويت بكند،مثل جوكي ها،انسانهاي مرتاضي كه در شرق داريم، كه اگر درصورت زندگي فرديشان ، مقدار اشتباهشان ، مقدار ضرري كه خودشان، دچارش ميشوند، و جامعه نيز دچار ضررشان ميشود، قابل توجه نباشد، وقتي فكر كنيم جامعه اي، همه آن مسير را بگيرند، خوب متوجه ميشويم كه چطور زندگي درآن جامعه فلج ميشود.يا برعكس :فردي را مي بينيم كه جنبه معنويات را فراموش ميكند، و فقط تمام همتش راصرف مسائل مادي از غرايز اولي و غيره ميكند( البته مسائل مادي، يعني چيزهايي كه احتياجات را تعيين ميكند)اين موجود،الان نمونه اش را درهمه جاي دنيا داريم ، مانند اكثرزمامداران وزور مندان و پولداران و فريبكاران ، و ميدانيم كه چه آفتي براي بشريت هستند. والبته اگر خودشان هم مقياس درستي براي قضاوت درباره خودشان داشته باشند، ميدانندگه چطور انسانيت دروجودشان كشته شده.

براي مقدمه ، فقط به اين دو مثال كوچك كه گفتم، اكتفا ميكنم ، و به اصل مطلب برگرديم:

اين حقيقت ، در طول تاريخ حيات بشري، مكررو مكرر به چشم خورده كه دربعضي ازجامعه ها ،توازني كه براي ارج نهادن به صفات و خصوصيات انساني لازم است، فراموش شده و بهم خورده ، و درنتيجه جامعه، سير صحيح انساني راگم كرده،قصد ازتوازن، اين است كه : اصولاَ درتك تك اين خصوصيات، افراط و تفريط نشود. يك صورت از توازن اين است كه هركدام از اين خصوصيات كه براي انسان مطرح است،طغيان نكند، ارزشش به بالاتر از حدخودش نرسد.و صورت ديگرش اين است كه درموازنه خصوصيات باهم اشتباه نشود، و بعضي از خصوصيات انساني، فداي بعضي ديگرازاين خصوصيات نشود، چه درفرد و چه درجامعه.

دراسلام،انسان با تمام اين صفات و خصوصيات موردنظر هست. نظام پرورشي و اجتماعي اسلام، براي انسان است با درنظر گرفتن تمام اين صفات و خصوصيات. ولي درنظام هاي ديگر ، متأسفانه نمي بينيم كه تمام خصوصيات و مشخصات انسان مورد نظر قرار گرفته باشد.و راستي همانطوركه در مقدمه گفتم : گاهي بعضي از ارزشها، درآن، افراط و يا تفريط شده،و اساساَ گاهي بعضي از اين خصوصيات طغيان كرده بربعضي، و بعضي منكوب بعضي ديگرشده.

دراين مسئله خاصي هم كه الان مطرح فرموديد، اين مقدمه كلي كه عرض كردم، صادق است. يعني درطول تاريخ حيات بشري ، گاهي درروابط زن و مرد، اقتضا ميكند، به آن اهميت داده شده ، افراط شده. ارزشش بيش ارآن حدشده، كه بايد به آن داده بشود، وياگاهي هم ، پائين تر از آن اندازه اهميتي كه دارد، گرفته شده ودرحدو خصوصيات آن تفريط شده ، مثلاً دربعضي از جوامع يا دربعضي از فلسفه ها، غرايز جنسي، شديداً تحقير شده،  ولي در بعضي از جامعه ها يا مكتب ها خصوصاً آنهائي كه ديد ماترياليستي دارند، اين غرايزجنسي، تاحد"بت" تعظيم وتجليل شده اند.

در اسلام، همانطور كه گفتم ، به دليل اينكه تمام خصوصيات انسان، هركدام درحدخوددرنظر گرفته ميشود، موازيني براي روابط زن و مرد، براي مسائل جنسی، براي غريزه جنسي، وبراي هرچيزي كه به اين موضوع ارتباط دارد، درنظر گرفته شده، كه درحد اعتدال ومعقول، روابط جنسي انسانها راتنظيم ميكند.

سه سؤالي كه مطرح فرموده ايد،قبلاً به دوسوال اخيرتان بطور يكجا عرض ميكنم."كيجا"به دليل اين كه: تقريباً هردوسوال، مفادشان يكي است، يالااقل خيلي بهم نزديك هستند. و"قبلاً"به دليل اينكه : روشن شدن جواب اين دو سؤال، مقدمه اي است براي روشن شدن جواب سؤال اولتان .دوسؤال آخرتان اين بودكه:"در اسلام ، چرا حدود حجاب زن و مردباهم تفاوت دارد؟"و اينكه:" آيا اين تفاوت، نوعي تبعيض بين زن و مرد، نيست."

عرض كنم:تا جائي كه ما نسبت به جانداران شناحت داريم، دراكثر جانداران اين خاصيت مشاهده ميشودكه :به طور عادي، طلب ودنبال رفتن ، از طرف جنس نراست، و در اوايل ، اظهاريي ميلي و احتراز ازطرف جنس ماده، اگراين خصوصيت ،تنها درانسان، دراين موجود عاقل مشاهده ميشد، ممكن بودفكر كنيم كه :زنها،روي بعضي حسابها ازقبيل مثلاً، "خود شيريني "، يا مطلبي ازاين نوع، عملاً اين حالت را بخود بگيرند، اما وقتي مي بينيم درقسمتهاي ديگر جاندارن نيز، اين حالت هست ، درحالي كه براي آن ها اين حسابهاي عقلي مطرح نيست، بلكه معمولاً مطيع غرايزهستند، ميتوانيم قبول كنيم كه خاصيتي است طبيعي يعني:بطور طبيعي،درجنس نر،اظهار تمايل قويتر از جنس ماده است.

علت اين امر هم ايسنت كه :حالت "تحريك پذيري" درنر بيشتراست تادرماده. دراكثرحيوانها مي بينيم گه :بطور عادي ، بمحض اينكه نر، ماده را مي بيند، دنبالش ميرودو اظهار تمايل ميكند، ودرمقابل ، مدتي ، ماده امتناع ميكند، تا بعداز مدتي ، ممكن است حالت تمايل برايش پيدا بشود، يا اصلاً پيدانشود.

چون متوجه شديم گه اين حالتي است طبيعي ، نه روشي سياسي و مصلحتي- به آن دليلي كه درمقدمه عرض كردم دراسلام، به اين امر، و به اين واقعيت ، توجه شده است.چطور؟

اسلام، درمقررات جنسي، مقداري حدود و قيودبيشتر براي بيرون افتادن اعضاي زن، براي ظاهر شدن قسمتهاي مختلف زن، قائل شده. شايد اطلاع داشته باشيدكه قسمت عمده اي ازآزردگي هائي كه دربين زن و شوهرها پيش ميآيد، و اختلافاتي كه درروابط شان پيش ميآيد، به اين نكته برميگرددكه ، شوهرها، بخصوص دربعضي شرايط، احساس ميكنندكه زنها نسبت به آنهاف ازلحاظ جنسي، بي علاقه شده اند، ولابد اكثرشان هم دليلش را نميدانند!مثلاً ما مشاهده ميكنيم كه:وقتي، زن، حامله است، تمايلات جنسي او، خيلي ازحدكمترميشود.يا درزمان شيردادن به بچه، بازتمايلات جنسي اوكمترازحد معمول است.واكثرشوهرها وقتي اين حالت بي تمايلي رادر زن احساس ميكنند، كم كم به زن، بدبين ميشوند، فكر ميكنندكه : زنشان به آنها بي علاقه شده باشدف توجه به آنها نداشته باشد!يا احياناً ممكن است فكر كنند كه ، زنشان نسبت به اشخاص ديگري، دلبستگي پيداكرده باشد! البته اين ، واقعيت ندارد.شايد ، باشد  دربين زنها ، كساني كه به شوهرهايشان بي علاقه باشند.اما هميشه بي تمايلي زن به شوهر ، خصوصاً درصورتي كه دربعضي شرايط خاص پيش بيايد،يا شدت يابد، به اين دليل نيست ، بلكه اول، بطوركلي ، به اين دليل است كه به طور عادي ، تحريك پذيري- همانطور كه عرض كردم- درمؤنث ضعيف تراست تا درمذكر وديگر اينكه، وقتي مسائلي مثل بارداري يا شيردادن به بچه براي زن مطرح است، درآن موقع، حالت تحريك پذيريش، خيلي بيشتر ازمواقع عادي، تضعيف ميشود.

به هر صورت، دراين باره نميخواهم زياد توضيح بدهم اين حقايقي است مشهود،و نمونه هايش خيلي اتفاق افتاده. من درطول زندگيم، نمونه اش را مكرر ديده ام كه : گاهي بي تمايلي زن، موجب دلسردي مردنسبت به زن شده ، و بازاين دلسردي ، اثر معكوسي هم درزن داشته، كه زن هم تدريجاً نسبت به مرد واقعاً بيعلاقه و دلسردشده، وگاهي هم به جدائي زن وشوهراز همديگر . نمونه اين، مكرر پيش آمده، وهميشه هم پيش ميآيد.

اسلام،براي اينكه تحريك پذيري زن ومرد، به حد تعادل برسد، (يعني:آن اندازه كه ممكن است مرد را دراظهار تمايل زنش نسبت به خودش راضي كند، و زن هم در مقابل، احساس فشار نكند، به دليل اظهار تمايل هاي زياده ازحدمرد)مقرراتي از نظر حجاب وضع كرده، كه اگر اين مقررات، رعايت شود، كم كم ، تمايلات درمرد تخفيف پيدا ميكند، ودرزن تقويت ميشود.

ميدانيم كه:معمولاً موجبات تحريكي جنسي در زن يا مرد، مشاهدات عيني جنس مخالف، يا توجه ذهني زياد به مسائل جنسي است. منظور اينست كه :هروقت ، درزمينه امور جنسي ، مردها ، زنها را بيشتر ببينند، يا بيشتر به زن ها بينديشند، بيشتر تحريك ميشوند، و همينطورهم، زنها. پس ،با توجه به آن اختلافاتي هم، كه درحدودتحريك پذيري اين دوجنس وجود دارد، اسلام، اين برنامه راتنظيم كرده براي وجود اعتدال درتمايلات جنسي زن و مرد، كه : مردها، بيشتراعضايشان پيداباشد، يعني اشكالي نباشد دراينكه قسمتي بيشتر از زنهاف،اعضاي خودشان را نشان بدهند.ولي درموردزنها دستورداده كه :قسمتي كمتر، تا حدي ضرورت زندگي اقتضا ميكند، اعضايشان پيدا باشد.البته اين راعرض كنم:آن نوع حجابي كه ما الان هم،دربعضي جوامعه ها مي بينيم، يا ميدانيم كه درگذشته درجامعه هاي مختلف خودمان وجود داشته ، كه زن مثل گنجينه اشخاص خيلي پست ولئيم ، هميشه مخفي بوده و آفتاب نميديده، ازنظر اسلام مردود است.اسلام، اين مقررات را وضع نكرده.اسلام دستورداده كه : زن خود را سبك نكند، بطور زننده خودش را نشان مردها ندهد.وبطور زننده  با آنان صحبت نكند.ودر وقتي كه اقتضا باشد و احتياجي مطرح باشد، مانعي ندارد كه دست و صورت زن پيدا باشد، اما درحركت و رفتار و گفتارش طوري باشد، كه مردها را به مسير انحراف جنسي سوق ندهد.

حدود حجاب"جسماني و اخلاقي" دراسلام، براي تقريباً همين است.

ولي اين تفاوت حدود حجاب زن و مرد، كه براي زن،اجازه داده كمتراز اعضايش، يعني تنها دست و صورتش ظاهر باشد، ولي براي مردآزاد است اضافه بردست وصورت، بازو و سينه و حتي ساق پا هم پيدا باشد، به همان دليل است كه قبلاً عرض كردم: معمولاً، مشاهده قسمتهاي مختلف اعضاي جنس مخالف، يك موجب بزرگ براي تحريك جنسي ميباشد، وجون زن كمترتحريك ميشود، اسلام اجازه داده مردها بيشتر اعضايشان را نشان بدهند، ولي چون مردخيلي سريعتر تحريك ميشود، اجازه نداده كه زنها اينقدر،درنشان دادن اعضاء، مثل مردها آزاد باشند، تا اختلاف حدود تمايلات بيشتر نشود، وروابط خانواده را بهم نزندو ناسالم نسازد.

پس ، با اين برنامه كه اسلام تعيين كرده،بطور طبيعي،خواست جنسي درزن و مرد، بحد يكنواختي ميرسد. يعني:وقتيكه زنها بيشتر اعضاي مردها را ببينند، مقدارتحريك پذيري شان، ازحد طبيعي بالاتر ميرود. و وقتي مردها كمتر اعضاي زنها را ببينند، مقدار تحريك پذيري شان ازحد طبيعي پائين تر ميآيدو وبا اين بالارفتن حدود تحريك پذيري درزن، و پائين آمدن حدود تحريك پذيري درمرد، خواسته هاي جنسي اينها با هم متعادل ميشود. وآن اختلافاتي ، كه هميشه مي بينيم درخانواده ها بروز ميكند،عاملش، كه تفاوت درجه تمايل جنسي است، ازبين ميرود.پس دليل تفاوت درحدود حجاب زن و مرد، مصلحت هم خود زن، وهم مرداست، اينست كه: زن ومرد، درخواسته هاي جنسي شان، به حد يكنواختي برسند. واين،نه به اين دليل است كه ايجاد فشار نسبت به زن بشود، و به اين ترتيب آن تبعيض كه شما اشاره كرديد مطرح نشود. نه ، مصلحت زن در- خانواده و در جامعه نيز- اين است كه : اندازه مناسب خواست مرد، تحريك بشود.، همانطور كه مصحلت مردهم ، چنين است.پس اصلاً، مسئله تبعيض مطرح نيست، بلكه مسئله مصلحت و سلامت جنسي زن ومرد، ومصلحت زندگي خانواده و سلامت جامعه مطرح است.

بعد ازاين مختصربراي جواب دو سؤال آخر، برگرديم به مطلب مهمتركه سؤال اولتان بود: كه : اسلام، چراحجاب را وضع كرده؟

((قبلاً باز تاكيد كنم كه"حجاب"- بخلاف آنچه تصور ميشود- مخصوص تنها زن نيست. بلكه براي مرد و زن هست، با تفاوت درجه كه شما هم درسؤال دومتان به اين مطلب توجه داشتيد)).

از جواب اين دو سؤال كه گذشت، متوجه شديم كه از لحاظ جنسي، مصلحت زن و مرد، هردو، دراينست كه:كمتر اعضاي زن پيدا باشد، و مردها كمتر اعضاي زن را ببينند. و متوجه شديم كه :برداشتن حجاب ، با آن اندازه معين از زنان، چطور ايجاد ناهماهنگي ميكند، يا تحركي پذيري مرد را بيشتر ميكند. ودر نتيجه چطور خواسته هاي جنسي زن و مرد نا متعادل ميشود، كه آثارنا مطلوب را در متلاشي كردن خانواده ها به دنبال دارد.

و اما جنبه مهمتر، جنبه اجتماعي برداشتن حجاب:قبلاً بطور خلاصه، داستاني را درباره يك جامعه اسلامي تعريف ميكنم برايتان، كه مشابهش درخيلي ازجامعه ها بطور مكرر ديده شده، نميدانم آيا اسم"آندلس" را شنيده ايد يا خير؟(اينكه ترديد دارم به اين دليل كه برنامه هاي تحصيلي و تعليماتي دشمن درمدارس ، يا بطور عموم، فرهنگ استعماري كه دراين سرزمينها به ما تحميل شده ، كاري كرده كه واقعاً مانسبت به گذشته خودمان ، نسبت به تاريخ خودمان، اطلاعات درستي نداشته باشيم.

به هر صورت)آندلس ، قسمت جنوب غربي سرزمين اروپا بود، كه درزمان شكوفايي تمدن اسلامي، مدارس، دانشگاه ها ،و مراكز تحقيق بزرگي داشت. و راستي، براي دوران طولاني ، چراغ علم و تمدن را درآن گوشه از دنيا، به بهترين وجه برافروخت، و بزرگترين سرچشمه اي كه نور فهم و  معرفت را ، به طرف اروپاهدايت كرد، و علم و تمدن را به اروپا رسانيد، همان اندلس بود. الان درقسمتهائي ازآن سرزمين اندلس، دو دولت اسپانيا و پرتقال وجود دارد، و البته قسمتي از جنوب فرانسه فعلي هم، غالباًجزو اندلس بوده.

عرض كنم:بعد از اينكه مسلماناف تمدن اسلامي رابه جنوب غربي اروپا رسانيدند،درهمين اندلس، كه همين قسمت جنوب غربي از سرزمين اروپا بود، . بنام اندلس مشهور شد، تادوران تمدن اسلامي، كار علم و تحقيقات علمي، بشدت  درپيشرفت بود. اينجا ناچارم يك توضيح كوتاه اضافه كنم از زماني كه خلاقت تبديل به سلطنت شد، خصوصيات جامعه اسلامي ، بتدريج داشت دگرگون ميشد. يعني از زمان  بحكومت رسيدن معاويه، اوضاع واحوال گوناگون اجتماعي و اقتصادي جامعه هاي اسلامي ، بتدريج روبه انحطاط وقهقرائي ميرفت، مثلاًدرهمين ايران، بقاياي شاهنشاهي ازبين رفته ، اين جا و آنجا، مرتب درتلاش بودند از اين زمينه استفاده كنند.از اين فرصتي كه پيش آمده، بواسطه فساد حكومت ننگين اموي و عباسي، كه چند قرن درايران و ساير مناطق اسلامي، تصرف هاي غيراسلامي مينمودند،اينها موقعيت را مغتن ميشمردند، وازآن استفاده ميكردند، و ملت مسلمان ايران كه با جان ودل از اسلام استقبال كرده بود، و به وسيله اسلام از قيدها و اسارت وذلت وحقارت چندين  دهه نجات يافته بود، به تدريج، حرفهاي مزدورانه اين فرصت طلبان را، كه زمينه رشد هم داشت، مي پذيرفت ، و آماده ميشد براي اينكه از جهات مختلف مجزي شوداز جامعه اسلامي ، يعني حركتي درايران بوجود آمدكه برخلاف حركتهاي ديگر جوامع اسلامي ، بجاي اينكه مبارزه اي با فساد حكومت اموي و عباسي باشد، درحقيقت دراين لباس مردم فريب، مبارزه اي بود با خود اسلام، با اين فلسفه جديد، اين برنامه جديد، اين نظام جديد،كه به طرف ايران آمده ، وآن رژيم كهن را واژگون بود.جاي تفصيل اين بحث نيستف فقط اين را عرض ميكنم ، كه: بتدريج توانستند اين انسانها ، كاري بكنند كه ايراني را، نسبتاً از اسلام دور كنند، از اسلام بيگانه كنند.. تفكراتي ، وتصوراتي به ملت ايران تحويل بدهند بنام اسلام ، با تفاوتهاي بسيارنسبت به آنچه كه در حقيقت اسلام هست،. ولي مي بينيم كه درهمين ايران، عليرغم تلاش چندين قرنه اين طرفداران ارتجاع كهن ايران، بازگرچه قيافه عمومي مسلماني دراين سرزمين تاحدي زياد دگرگون شده ، ولي نتوانسته اند ايران را كاملاً به ايران پيش از اسلام برگردانند.نكته ساده اي كافي است براي روشن شدن اين مطلب:

در ايران پيش از اسلام،به صورت قانوني و جبري، ملت ايران از سواد ونوشتن و خط و كتاب و قلم محروم بود. به واسطه انقلاب اسلامي ،(زماني كه حكومت شورا حاكم بود)، اين مسأله ، حقي طبيعي شد براي هرمسلمان- كه ايرانيها هم، اكثراً مسلمان شدندواستقبال كردند از ديانت اسلامي- نه تنها حق، بلكه وظيفه ديني،يعني :انسان مسلمان ، مكلف است كه با سواد باشد و وبا اينكه تلاشها زياد بودكه ايران ، بطرف ارتجاع پيش ازاسلام برگردد، ولي باز تا اين قرن مي بينيم همه كلكها زده اند، ملت ايران كه به حق طبيعي خودش لااقل كه سواد و معلومات بوده، رسيده،و هيچ وقت، اين طرفدارن ارتجاع نتوانسته اند ايراني را ازاين حقش محروم كنند،وبه آن دوران ننگين پيش از اسلام كه محروميت ملت ازسواداست برگردانند.

درجاهاي ديگر هم ، وضع ، از جهاتي، به همين ترتيب بود.يعني :بعداً كه سرزمين اسلام، هرگاه و بي گاه به چندقطعه تجزيه ميشد، وبه تدريج حكومتهاي مختلف به وجود مي آمدند، گرچه اين حكومتها، هيچ كدام حكومت اسلامي نبودند، گرچه در همه جا به تدريج داشتند قيافه هاي عمومي اسلام راعوض ميكردند، وچيزديگر به خورد مردم ميدانندبه جاي اسلام ، و بالاخره اينها نمي توانستند بكلي، اوضاع و احوال اسلامي را، و جامعه اسلامي رادگرگون كنند.

درآندلس هم حكومت، حكومتِ سلطنتي بود، حكومت شورا و خلافت وجود نداشت.ولي با اين حال ،اينها روش حكومتشان معتدلتر وآرامتر بود از روش حكومت عباسيان دربقيه سرزمين اسلامي .به هر حال، غرضم اين بودكه :اينها گرچه حكومتشان سلطنت بود و اسلامي نبود،و گرچه طبيعت اين نوع حكومت با اسلام و فلسفه اسلام وبرنامه هاي اجتماعي اسلام سازگار نيست ، ولي باز نمي توانستند يكباره قيافه اسلام راعوض كنند، و يكباره  حكومت دلخواه خود را برمردم مسلمان تحميل كنند. مردم مسلمان، حاضر نمي شدند، اگر حكومتي يك جا و با سرعت از جميع جهات ميخواست به قهقرائي برگردد، هزمش كنند.به اين دليل، اين حكومت هاي فاسد، اين دستگاههاي سلطنتي، به تدريج ميتوانستند نفوذ كنند در برنامه هاي اجتماعي و فكري و فلسفي اسلامي، و به تدريج جامعه را به طرف قهقرا برميگرداندند.

درآندلس، گرچه حكومت، به اين ترتيب بود، ولي ،باز، مثل بقيه سرزمين اسلام، جنبه هائي از شو قي كه اسلام در دلها آفريده بود، به قدرت خودش ، تقريباًباقي بودكه آن جنبه علم دوستي وعلاقه به تحقيق بود.شوق علم و دانش، دردل مسلمانها به شدت بوجود آمده بود، كه درهرجا در تلاش بودندبقايائي از افكار كهن ، ازفلسفه هاي كهن، از تحقيقات، ازعلوم وجود داشته باشد.جمع كنند، و بياورند منظم ومرتب كنند وترجمه كنند به عربي، و شروع كنند به شرح و بسطش. به اين دليل، آندلس هم ، يك مركز تمدن شكوفاي اسلامي شده بود.يكي از كارهاي آندلس اين بودكه (مقايسه كنيد با بقيه حكومتهاي مقتدردرطول تاريخ ها كه وقتي رفتندجائي و قدرتي پيدا كردند،چطور مردمش را استثماركردند) چون رنگي ازتمدن اسلامي،از فكراسلامي، از اخلاق اسلامي،و بشردوستي اسلامي وجود داشت تلاش ميكردند براي اينكه:اروپاي غرق درجهالت و توحش را، اروپاي اسيردر برابر دستگاههاي سلطنتي ودربرابر كليسهاي مزدور و متقلب را،از دام اين همه نيرنگ استثمارنجات بدهند.به اين دليل،به عوامل مختلف،جوانان اروپائي را جلب ميكردندبه طرف مراكز تحقيق و دانشگاههاي خود،وآنها را، باسوادو معلومات و حقايق- علمي زور آشنا ميكردند.

باز اينجا يك جمله را اضافه كنم كه ، متوجه بشويد،علم درآندلس چقدر پيشرفته بود: شما دركتابهايتان اين طور ميخوانيدكه آنكسي كه كرويت زمين را كشف كردگاليله بود، درست است؟ اين هم يكي از كلكهاي استعماري، يا ساده تر بگوئيم : طرفداري حكومت ارتجاع كهن ايران كه به اين ترتيب ، ملت را از تمدن اسلامي خودش بيگانه كنند! حقيقت مطلب اينست كه: درآندلس ، اين نظريه ، به وسيله يك دانشمند، فقيه مفسرفيلسوف اسلامي ، بنام "يعقوب بلنسي"- كه اهل همين والنسياي فعلي بود، وبه بلنسي مشهور شده – درحدود چند قرن پيش ازگاليله، به طور وضوح  مطرح شده،موضوع جدال وبحث با بقيه دانشمندان وفلاسفه اسلامي شده .چند بيتي از غزالي به ياد دارم كه يكي از دانشمندان مخالف با ابو بعقوب بلنسي، مجادله ميكند با او،درباره نظريه اش كه كُرويت زمين است، واورا به افكار خرافي متهم ميكند.آن دو بيتي كه يادم هست، خلاصه نطر ابويعقوب بلنسي درباره كرويت زمين است كه  درشعرشاعر، اينطور بيان ميشود:

                             والارض كرويه، حف السماء بها

                                                              فوقاً و تحتاً،فصارت نتطع، مثلاً

                           صيف الشمال شتاء للجنوب بها

                                                          فصار بينهما هذا و ذا،دولا.

خيلي پيشرفته، خيلي واضح ، خيلي روشن، اين مطلب را بيان مي كند، كه زمين يك جسم كروي شكل است ، كه بقيه آسمان و فضا و موجودات از تمام جهات آن را احاطه كرده اند، واين ، مثل يك نقطه است دراين فضا.

تابستان درشمال، زمستان درجنوباست،واين تابستان و زمستان بين جنوب وشمال،دست به دست ميشوند.الان مي بينيم كه در برنامه هاي تعليماتي ، اينطور به ما تفهيم ميكنندكه :بله، اروپا بود اين نكته را كشف كرد. يك دانشمند غير اسلامي بودكه اين نكته  را كشف كرد،گاليله! ولي به حساب عقل مي فهميم : گاليله اي كه دراين زمينه تلاش كرده، حتماً مطالعاتي بايد درباره نظريات دانشمندان پيش داشته باشه  بنابراين ، به طور طبيعي به اين نكته مي رسيم كه گاليله درمطالعاتش متوجه شده كه قرنها پيش از خودش دانشمندي به نام ابو يعقوب بلنسي اين مطالب را گفته و وقتي اينها را از او گفته و پذيرفته آورده و اعلام كرده ولي احتمالاً چون خيلي اصيل  نبوده ، چون خيلي آگاهي نداشته ، درمطالبش به حديقين نرسيده مي بينيم درمقابل تهديد و ارعاب ازاظهار نظر خودش پشيمان شد.

درحالي كه در قرون پيش ابو يعقوب اين مطلب را گفته بودو مي نشست بحث ميكرد، تبادل نظر ميكردو با مردم جدال ميكرد، وگاهي بعضي ها كه اطلاعات و معلوماتشان پائين تر بود اتهاماتي براي اوهم درست ميكردندشايد هم مخالفت شديد كليسا با نظريه كرويت زمين به همين دليل بود كه اين نظر را قبلاً دانشمندان اسلامي درآندلس اظهار كرده بودند، ودشمني كليسا با اسلام با قدري شديد بود كه به آساني قابل توصيف نيست.

الغرض:اندلس پيشرفته، روشش با اروپاي غرق در بدبختي و جهالت اين بود كه عرض كردم  با وسائيل مختلف جوانان را جلب ميكرد، واين جوانان درمدارس و دانشگاهها به تحصيل مي پرداختند، و با دنياي معلومات به طرف اروپاي تاريك و بدبخت خودشان برميگشتند.طبعاً حكومت دردست سلاطين و كليساها بود. اينها راضي نبودند كه مردم اروپا روشن بشوند، زيرا مردمي كه حسابي روشن بشوندبه طور عادي ، ديگر زير بار ستم نمي روند.به اين دليل، انواع تلاشها ميكردندكه ازرفتن جوانان به طرف آندلس جلوگيري كنند.يا وقتي كه اين جوانان برميگردند آنها را با پول بخرند(همان طور كه دردنياي امروز خودمان رايج است )و به عناوين مختلف كاري بكنند كه جلوي بحث اينها را دربين مردم ، جلوي بحثهاي روشنگرشان را بگيرند، و نگذارند مردم با يك تمدن پيشرفته و با علم آشنا بشوندولي اين جوانان كه به علم و دانش رسيده بودند مشكل بود همه شان تسليم اين خواستهاي حكومت كليسائي و درباري بشوند به اين دليل گاه و بيگاه توافق كليسا و دربار به اينجا مي كشيدكه حمله هاي شديدي ميكردند براي نابود كردن اين جوانان از جمله يك نكته را برايتان تعريف مي كنم:

اين مطلبي كه الان بصورت تزريق آمپول دردنياست و مسلم است،درآن اوايل، درآندلس بصورت يك نظريه اي مطرح شد، كه معمولاً تمام مطلب و حقايل علمي همينطور است. اولاً نظريه اي است، و بعد از مطالعات بيشتر و بيشتر يا رد ميشود، يا تبديل مي شود به يك حقيقت و يك اصل وقانون علمي. در اندلس ، استدلالهائي براي اين  مطلب ميشد: ممكن است از طريق پوست واز طريق رگ، دارو وارد بدن بيمار بشود، و بيمار شفا پيدا بكند.جوانان اروپائي ، دربين مردم،اين مطلب را برزبان آوردن...واين حرف ، بهانه اي شد دردست كليسها و دربارها براي شوراندن مردم ساده لوح و بيچاره عليه اين جوانان و عليه اين تمدن و علم كه اينها آورده اند، كه:اي مردم! بدانيد اينها چقدر لا مذهب اند!اينها چقدر فاسند 1 ميخواهند از جاهاي ديگر بدن انسان به جاي دهان ، استفاده كند!!!ميخواهندكارخداي را عوض كنند! واز اين قبيل ترهات و حرفهاي ابلهانه، والبته:عوام فريبانه اين جوانها، طبق معمول به نام "اخلالگر"به جامعه معرفي شدند، و جامعه تحريك شد، ودريك قتل عام ، ازاين جوانان و افراد طرفدارشان ، صد هزار نفر را دراروپا كشتند! چه ثروت مهمي كه اروپا از دست داد! با اين صدمه، يقيناًبراي سالها، عقب ماندازاينكه بتواند به طرف تمدن پيش برود.

الغرض، روش ارتباط جوامع اسلامي با جامعه هاي غير اسلامي اينطور بود، كه اندلس با اين روشها ميخواست اروپا را به تمدن اسلامي و با علم و فكر پيشرفته خودش آباد بكند.اما عكس العمل آنها هم اينطوربود.اروپا وقتي متوجه ميشد كه اندلس خطري بزرگي است براي نابودي قدرت استعماري حكومتها و كليساهايش، از راههاي مختلف، به تلاش افتادكه كاري بكند، سدي در برابر اينها به وجود بيايد. يا حتي اگر امكان داشته باشد براي تضعيف اين مركز تمدن كه يك صدمه اي شده بود دركنار دست اين حكومتها، بوجود بياورد، و كاري بكنندكه مردم اروپا درهمان جهل و ناداني بمانند و استعمارگران به حكومت ستمگرانه خود ادامه بدهند. مهمترين برنامه هاي سياسي كه با اين منظور پياده كردند كه در حقيقت خطرناكترين حمله به پيكر قوي و نيرومند جامعه اسلامي اندلس بود، اين بود كه: عده اي از زنان خود فروش، را و آنها را كه تسليم بودند به خواستهاي دربارها و كليساها ، تشويق كردندو بودجه هائي دراختيارشان گذاشتند كه بيايند به طرف اندلس، و جوانها را به ازاي تمايلات جنسي ازطُرق غير مشروع جلب كنند، درآن اوايل، جامعه اسلامي، آگاه تر بود از اينكه اين كلك، درش مؤثر باشدو با خشونت و شدت تمام، اين كلك را خنثي كردند، واين زنان به اروپاي خودشان برگشتند. به تدريج زمان گذشت، و در اختفاي بيشتر، و درزير پردهاي پوشاننده وفريبنده بيشتر،دوباره اين كاروان تمدن اروپائي ، يعني كاروان فاسد كردن جوانان، به طرف اندلس سرازير شد.و مختصر عرض كنم:بودجه هاي سنگيني دراختبار اين زنان قرار ميگرفت و گاهي جوانان را با پول هم تطميع ميكردند.نه تنها به وسيله لطا فت و زيبائي خودشان، پول هم ميدادند به جوانان، وبراي لحضاتي جوانان را به طرف خودشان جلب ميكردند! وزمان گذشت و گذشت و گذشت تا كار به جائي رسيد كه جوانان، بدون پول هم آنقدر سست عنصر شده بودند كه مقاومت اسلامي و ايماني خودشان را از دست داده بودند،وبه طرف اين زنان- كه حربه خطزناكي بودند از طرف دشمن اندلس، و به طرف اندلس روانه شده بودند- كشيده ميشدند.بازفساد و تباهي درجوانان جلوتر رفت ، به حدي كه اينها دلباخته ميشدند دربرابر اين زنان جلف و خود فروش، و گاهي حاضر ميشدند و پول هم ميدادند،كه:ايندفعه، زنها اظهار تمانع ميكردند!

البته اين ، زماني طولاني خواست تا جوانان از آن حد شجاعت و شهامت اسلامي خودشان، به اين حد پوچي و وقاحت وذلت وحقارت برسند.به هر صورت، اين حربه ، خطرناك كارگر افتاد، واروپا متوجه شد كه جوانان اندلسي، ديگر داراي آن نيرو وقدرت جنگي و مقاومت عظيم و انگيزه ايماني و جهاد نيست، كه:اگر به سرزمينش حمله اي بشودبتواند براي مدتها مقاومت بكند، اين بود براي سالها وحتي قرنها، لشكر كشي هاي متناوب گوچك و بزرگ، از جهات مختلف اروپا، به طرف اندلس جريان پيدا كرد، واين حملات متوالي ، كم كم ، پيكر اندلس را ضعيف كرد تا حدي كه احتمالاً اطلاع داريدف، كه چطورآن دستگاه مشهور ننگين تفتيش آراء و عقايد دراندلس از طرف اروپائيها به وجودآمد، كه هر جا انساني، اظهار مختصر تمايلي به تمدن اسلامي ميكرد، با انواع شكنجهاي ننگين وغيره انساني، كه شايد در دنياي امروز خودمان هم نمونه اش پيدا نشود، او را آزارميدادند و از بين مي برند و چنان شد كه اندلس، مركز تمدن عظيم علمي اسلامي ، تبديل شد به يك دنياي تاريك و اروپائي كه الان هم تقريباً درآن قسمت پرتقال و اسپانيا، همين شرايط تاريكي و خفقان وجود دارد، و به نسبت كاروان پيشرفت طبيعي تمدن علمي ، آن كارواني كه اسلام به حركت درآورد و تا قدمها جلو، درهمه جاي اروپا، هدايتش كرد،اين دو حكومت كه مراكز اصلي تمدن بودند، خيلي عقب ماندند.اين، داستان مختصر را به طور اجمال برايتان تعريف كردم به اين منظور بود كه متوجه بشويد: زني كه از سنگيني و عظمت خودش صرفنظر ميكند، وخودش را مثل بازيچيه اي براي ارضاي شهوات مردها درميآورد، چه حربه خطرناكي است براي ازبين بردن نيروي مقاومت و احساس مسؤليت درجوانان .تا ريخ حيات بشر، نمونهاي زيادي از اين قبيل به ياد داردكه بي بندباري جنسي، و عياشي، نيروي مبارزه و مقاومت، را از جوانان گرفته است. جنگ بزرگ جهاني اخير را اگر شما بياد نداريد خيلي ها بياد دارند. و شما نيز لابد درباره اش اطلاعاتي كم يا بيش به دست آورده ايد.آلمان و نيروهاي متفقش به هرجا لشكر كشي ميكردند، كمي يا زياد، با مقاومت روبرو مي شدند، گرچه درآن محل هم امكانات جنگي براي مقابله با متفقين يا ناچيز بوده باشد. تنها شهري كه بدون مقاومت، خود راباخت شهرپاريس بود، اين شهر درآن ايام مركز دانشمندان و پژوهشگران دررشته هاي مختلف ومركز حقوقدانان  بود. با اين حال، آن نيروي جوان ومبارز را ندشت كه دربرابر هجوم دشمن سلاحي بردارد و به مقابله برخيزد! چرا؟چون، پاريس آن ايام، شهر كاباره ها بود. شهر مستي و عياشي بود.شهر بوالهوسي و افسار گسيختگي جنسي بود. شهري  بود كه جوانانش به جاي مردانگي و احساس مسؤليت دربرابرحيثيت وآبرو و موجوديت سرزمين خود، با فساد جنسي و با مستي، آشنائي داشتند.جواني كه "دستي به جام و باده دارد و با دستي به زلف يار، دستي ديگر نداردكه خاكي بر دشمن بريزد"و ناچار بايد مزه شكست و اسارت ، و له شدن ناموش و حيثيت سرزمين خود را درزير پاي دشمن بچشد.وآن وقت، به جاي دشمن، خاك برسرخودكند!!

نمونه نزديكتر، نمونه اي كه همه شما،اگر به مسائل مرگ و زندگي ملتها، به مسائل جنگهائي كه دشمنان برملت ها تحميل ميكنند، توجه داشته باشيد، حتماً ازآن خبرداريد و فراموش نكرده ايد: جنگ رمضان دو سه سال پيش- ارتش مصر با اسرائيل، يا درست تر بگوئيم با پادگان نيروهاي ضد اسلامي به ظاهر متخاصم ، كه لااقل ، دريك امر ، با هم اتحاد دارندوآن دشمني با اسلام است. اين ارتش، يعني ارتش مصر، در شش سال پيشتر يعني درسال 1967با منتهاي حقارت و ضعف ننگين ترين شكست را در برابر ارتش اسرائيل خورد، و باسرعتي سرسام آورسرزمين وخانه ومسكن وزن وبچه وخواهر وبرادر وپدر ومادر وتمام آنچه را كه داشت، به دشمني تسليم كردكه كمترين ارزشي براي شرافت وشفقت و انسانيت قائل نيست. وخود ارتش مصر ميدانست كه اگر شكست بخورد، ارتش بي عاطفه دشمن، با عزيزان و مقدساتش چكارميكنند.با اين حال ، آن شكست شرم آور را تحمل كرد، و باسرعتي كه راستي پرنده گان مهاجر نيز نمي توانند داشته باشند، درعرض چند ساعت هزاران هكتار سرزمين خودرا با نهايت ذلت و رسوائي رها كرد،و باهرچه داشت دراختيار دشمن گذاشت. و آنگاه، به سوي حياتي سراسر حسرت و رنج گريخت.درحالي كه همين ارتش شش سال بعد، چنان انتقامي از دشمن گرفت كه بزرگترين و آگاهترين مفسران و كارشناسان جنگي ازتفسير آن درمانده بودند! اين ارتش، درعرض چند ساعت درزير يكي از خطرناكترين نيروي هوائي استعمارگران متحد،و در برابر توپخانه هاي بي امان ومراقبتهاي بي اشتباه دستگاههاي الكترونيكي دقيق آمريكا، چه در خاك و چه در مديترانه ، توانست از مانع مهم كانال سوئز عبو ركندو خط دفاعي وعجيب افسانه اي "بارلف" را درهم شكنند، وخيلي شديدتر از آنچه ، خود درجنگ پيش عقب نشسته بود، دشمن رابراند وتارو مارش كند، اين حادثه ، راستي غير قابل درك بود.زيرا به ياد داريم ، كه دربين اظهار نظرهاي گوناگون يكي از مفسران وكارشناسان جنگي اروپائي گفته بود: اگر تمام نيروهاي ممالك اروپاي غربي متحد شوند و به ديوار بارلف! حمله كنند، پس از دهها روز جنگ با تمام امكانات و تجهيزات، نمي توانند درآن رخنه كنند،

راستي ، خواهران هيچوقت ازخودتان پرسيده ايد كه، زبوني و بي آبروئي سال 1967چطور درسال 1973باآنهمه فوق العادگي جبران شد؟ چطورآن ارتش توانست آنهمه قدرت ازخود نشان دهد، كه چندسال قبل آن ذلت را نشان داده بود، اين ارتش، چطورتوانست با آن قهرماني كم نظير آنهمه رسوائي و حقارت را با صد چندان جبران كند؟اجازه بدهيد من راز آن همه بي عرضگي سال 1967 و آنهمه افتخارو سرفرازي رمضان 6سال بعد را، در دوكلمه برايتان خلاصه كنم:ارتش مصر درسال 1967، ارتشي بود عياش و فاسد، كه پشت جبهه اش را،زنهاي جلف و خود فروش پركرده بودند. و شب پيش ار شروع جنگ، هشتصد نفراز افسران اين ارتش بوالهوس ، در كاباره با زنان لخت ونيمه لخت درحال خوشگذاراني و رقص بودند، اما همين ارتش ، پس از شش سال تصفيه در شبي كه بامدادش را آتش جنگ افتخار برافروخت ، يكي دوساعت پيش از شروع جنگ براي سحري بلند شده بود، و با زبان روزه نماز جماعت  صبح را اقامه كرد، وبعد با شعار الله اكبر جنگ را شروع كرد، وشما اين مطالب را درروزنامه هاي چندسال قبل خوانده ايد. آري ، خواهرانم ! اين بود راز شكست سال 1967، و اين بود راز پيروزي پر عظمت سال رمضان شش سال پس از آن.

همانطور كه گفتيم ، تاريخ ، نمونه هاي فراواني از اين واقعيت هاي غيرقابل ترديد را ديده است. .اين دوسه نمونه كه تعريف كردم فقط مشتي بود از خروارها و خوشه اي از خرمن ها. حالا كمي دقت كنيد كه متوجه شويد: دشمنان شما، با نشان دادن شعار فريبنده و جذاب آزادي ، چرا شما را به سوي لختي وبي حجابي دعوت ميكنند؟جوابش خيلي ساده است، هم ديدار دوست، وهم شكار پوست! آنها با لخت كردن شما ( بي ادبي نباشد) و با كشف حجاب شما، هم بساط عيش وخوشگذارني خود را رنگين ميكنند، وهم اساسي ميريزند كه از خطر عكس العمل جوانان، و تلاش آنان براي به دست آوردن "آزادي واقعي " درامان بمانند.

قضيه ، خيلي ساده است. جوان كه بايد رگ غيرت داشته باشد تا احساس مسؤليت و وظيفه كند. وقتي خود،با دشمنان،هم بزم و همقطار مي شود، و فريب زيبائيهاي زنان لخت شده را ميخورد، در مستي هاي عياشي و هوسراني ، نرد وظيفه شناسي، وحسن دفاع از ناموس وحقوق را مي بازد.

خواهرانم! درزندگي افراد نيز، ميتوانید هزاران نمونه از اين ماجرها را ببينيد



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | 14:10 | نویسنده : mehrnaz |

کالبد شکافی رفتار و اقدامات اخیر تشکیلات رهبری کننده بهائیت مستقر در اسرائیل مشهور به بیت العدل و توصیه های مکرری که در این  ماه  به بهائیان ایرانی نموده است در نوع خود جالب و قابل تامل و بررسی است. پس از ترس و وحشتی که در پی دستگیری یاران ایران (اعضای محفل ملی  بهائیان ایران) به جان جامعه بهائی و بخصوص خادمان شهرهای ایران (اعضای محفل محلی )افتاد و ادامه بحث پیرامون این دستگیری در بین محافل و ضیافت های بهائیان ایران که منجر به تضعیف روحیه میگردید لازم بود اینبار بیت العدل بفکر چاره افتد و طی مدتدکوتاهی اقدام به صدور 2 بیانیه در یکماه نماید.                 

هرچند در قدم اول تلاش شد به مدد وزارت خانه های امور خارجه دولت امریکا و انگلیس و سازمان های رسمی و غیر رسمی بین المللی و وابسته به این ارگان ها در سطح زیادی مخالفت خود را با دستگیری اعضای یاران ایران بعمل آید ، اما بی تاثیر بودن این اقدامات در مقامات ایرانی از یک طرف و وحشت حاکم بر جامعه بهائی از طرف دیگر باعث شد که پیام 3 جون 2008 بیت العدل اذهان بهائیان نگران را به جهت دیگری سوق دهد. بیت العدل در این پیام از بهائیان درخواست می کند فکر و ذهنشان را از مسائل یاران ایران به اطرافیان خود سوق دهند و به ایرانیان که تحت ظلم و ستم هستند خدمت کنند و درباره آنچه مشغله فکری آنهاست مذاکره شود و از اختلاف و انشقاق پرهیز شود. این پیام نشاندهنده این موضوع است که در اثر اقدامات مردمی و مقامات ایرانی تهدید علیه این فرقه تشدید گردیده و احتمال پراکندگی و تفرقه زیاده شده و زحماتی که بعد از انقلاب برای سر پا نگه داشتن این فرقه صورت گرفته به یکباره بهدر رفته و آنچه را که بافته اند رشته گردد. لذا پس از گذشت دو هفته ازییام فوق ،پیام دیگری در 20 جون 2008 صادر می نماید .بیت العدل  در این پیام موذیانه به طرح  تساوی حقوق زن و مرد می پردازد . قبل از اینکه به نیات پشت پرده این پیام بیت العدل بپردازیم جالب است بدانیم فرقه ای دم ازتساوی حقوق زنان و مردان می زندکه:

-هیچیک از رهبران بهائی از میان زنان نبوده و معیار تساوی حقوق زن و مرد در این مورد زیر پا گذاشته شده است

-آنان را در بالاترین رده رهبری یعنی حضور در بیت العدل راه نمی دهندو حقوقی را در انتخاب اعضای بیت العدل برایشان قائل نیستند.

- تبعیض در مهریه اعطائی مردان شهری و روستایی به زنان بهائی

- در مسئله ارث بیشترین میزان را به پسر ارشدخانواده می دهند بدون اینکه دختران سهمی داشته باشند

-.........................

و دهها مورد اختلاف و بی احترامی به حقوق زنان ترویج می دهند اما خود را مدافع حقوق زنان می دانند. اما در انتهای پیام 20 جون 2008 دستور العمل بیت العدل صادر می گردد .بیت العدل در این پیام دستور می دهد که :"بهائیان درباره چالش ها و راه حل های موثر در اینمورد (حقوق زنان )با دوستان ، همسایگان و همکاران گفتگو نمایند و در پروژه هایی که از طرف سازمان های مدنی برای رسیدن به این هدف انجام می کیرد شرکت جویند."اینکه کادر رهبری بهائیان مستقر در اسرائیل در مقطع کنونی مجوز روود بهائیان را به سازمان های مدنی یا ngoها را صادر می نماید از چند جنبه قابل بررسی است:

1-     این سازمان ها با قالبی مردمی بروز پیدا نموده و صرفا بدنبال تحقق یک هدف می باشند . دراین سازمان ها برخلاف سازمان های رسمی با هر اعتقادی می توان به عضویت در آمده و بدون نگرانی از گزینشی رفتار شدن با عضو براحتی به فعالیت پرداخت. معمولا این سازمان ها به موضوعی خاص حساسیت داشته و در همان راستا به فعالیت می پردازند . فرقه بهائیت از آنجائیکه کاملا سازمان یافته حرکت می کند لذا اینبار سازمان های مدنی را محل مناسبی برای نفوذ و رخنه و سپس انجام نیات شوم خود در پوشش این سازمان ها یافته است.

2-     هدف دیگری که بیت العدل بدنبال آنست ، همراهی نمودن با افراد و تشکل هایی است که بعضا با طرح مسئله قصد به زیر سوال بردن مسائل مترقی اسلامی  را دارند و چه پوششی بهتر ازاین سازمان ها که به آنها این فرصت مغتنم را میدهدکه برای توسعه و تبلیغ بهائیت از طریق همین محافل مدنی  افکار دروغین همچون تساوی حقوق زن ومرد بسط و گسترش دهند . بعبارت دیگر آنچه را که نمی توانستند تحت لوای فرقه بهائیت در جامعه کنونی ایران بصورت آشکار و مستقیم تبلیغ نمایند از مجرای اینگونه سازمان ها و تحت پوشش آنها اعلام و غیر مستقیم تبلیغ می نمایند .

3-     قصد دیگری که بیت العدل دارد به تثبیت رساندن این فرقه در اینگونه محافل برای کم کردن حساسیت مذهبی و کاهش تنفر عمومی بدلیل مخالف بودن اعتقادات آنان با اعتقادات جامعه شیعی ایران است. در حقیقت فرقه بهائیت با ورود به این سازمان ها ضمن بیان آزاد اعتقادات مسموم خود سعی در کسب وجهه در بین سایر اقشار بی تفاوت ، مخالف و یا بی توجه به اعتقادات اسلامی که با تشکیل اینگونه سازمان ها خود را مترقی تر و پیشرفته تر از آنچه در دین مبین اسلام آورده شده ، میدانند.

لذا مشاهده می کنیم پس از این دستور العمل لیست کاملی از سازمان های مدنی زنان فعال در ایران و سایر کشورها که فعالیت موضوعی آنان "زنان ایران"است بصورت شبکه گترده در اختیار بهائیان قرار گرفته و توسط عوامل بهائی داخل و خارج از کشوربر ثبت نام در این سازمان ها تاکید می گردد.حتی به توصیه یکی از خوانندگان بهائی سایت نیو نگاه (سایت رسمی بهائیت)به خوانندگان این سایت میگوید که بدون اینکه چیزی در مورد دیانت خود بگوئید در این سازمان ها ثبت نام کنید .

بهرحال رفتارهای بیت العدل نشینان که بهائیان ایرانی را ملعبه و بازیچه این صحنه قرار داده و از شرایط و فرصت مهیا شده برای نفوذ و رخنه در بین جوامع مسلمان ایرانی کوتاهی نمی نماید باید از جنبه های سیاسی و امنیتی مورد ارزیابی قرار گرفته و نقشه شوم آنان را در نطفه خفه کرد. در پایان توصیه ما متولیان این سازمان ها و مراکز دولتی که اقدام به صدور مجوز برای این سازمان ها می نمایندُاینست که مواظب نفوذ عوامل بهائی در اینگونه سازمان ها باشید چرا که آنان بدون توجه به اهداف اولیه تشکیل این سازمان ها صرفا اهداف از قبل تعیین شده فرقه بهائیت به رهبری بیت العدل مستقر در اسرائیل را دنبال می کنندتا با امکانات این سازمان ها کماکان جوانان این مرز و بوم را به گمراهی کشانده و آنان را از دین اسلام خارج سازند.

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | 14:8 | نویسنده : mehrnaz |

که من پروین فروغ شهر ایرانم ..

نه پوراندخت، نه آذردخت، نه آتوسا، نه پانته آ

بلکه آرتمیس سپهسالار ایران در نبرد پارس و یونانم

مرا گر در مقام همسری بینی نه یک همخواب و همبستر

که یک همراه و یک یار وفادارم

نه یک برده مکن اینگونه پندارم که جوشد خون آزادی به شریانم

بدون زن کجا میداشت تاریخ تو؟

آرش با کمانش؟

کاوه آهنگر با گرز و سندانش؟

بدون زن کجا میداشتی آن شاعر توسی؟

نگهبان زبان پارسی؟

استاد فردوسی ......

مرا گر در مقام مادری بینی

مگو با من که هست فرشی از بهشت زیر پایم

نگاهم کن که زیر پای من دنیا به جریان است

ز نور عشق من رخشنده کیهان است

که با دستان من گردون به جریان است

که جای پای من بر چهره سرخ و سپید و سبز ایران است

برو ای مرد دگر مبر آسان به لب نامم

که من آزاده زن فرزند ایرانم ...



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | 14:5 | نویسنده : mehrnaz |
شعر «زندگی» از سهراب سپهری

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم/ زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت/ زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست.....
 
شب آرامی بود
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون استزندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردیآخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاستزندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
                           سهراب سپهری


تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | 14:0 | نویسنده : mehrnaz |

فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود
دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود
چشمم نخورد آب از این عمر پرشکست
این خانه را تمامی پی روی آب بود
پایم خلیده خار بیابان
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه
لیکن کسی ز راه مددکاری
دستم اگر گرفت فریب سراب بود
خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید
 کندی نهفته داشت شب رنج من به دل
اما به کار روز نشاطم شتاب بود
آبادی ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور دردلم افسرد کز نخست
 تصویر جغد زیب تن این خراب بود



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | 13:59 | نویسنده : mehrnaz |
 

نشانی

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به اگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسید به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
 دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی
خانه دوست کجاست

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | 13:56 | نویسنده : mehrnaz |

اهل کاشانم

نسبم شاید برسد

به گیاهی در هند به سفالینه ای از خک سیلک

نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد

 پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

 پدرم پشت زمانها مرده است

 پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود

 مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد

 پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟

 من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟

پدرم نقاشی می کرد

تار هم می ساخت تار هم میزد

خط خوبی هم داشت

 

باغ ما در طرف سایه دانایی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود

 باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود

میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب

 آب بی فلسفه می خوردم

 توت بی دانش می چیدم

 تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد

تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت

گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید

 شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت

فکر بازی می کرد

زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار

زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود

 یک بغل آزادی بود

زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود

طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها

 بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر

 من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

 من به ایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پله مذهب بالا

 تا ته کوچه شک

 تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم

 من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | 13:54 | نویسنده : mehrnaz |

 


سالها دل طلب جام جم ازمامیکرد


وآنچه خودداشت زبیگانه تمنامیکرد


گوهری کزصدف کون و مکان بیرونست


طلب گمشدگان لب دریا میکرد


مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش


کو بتائید نظرحل معما می کرد


دیدمش خرم و خندان قدح باده بدست


ورندان آینه صد گونه تماشا میکرد


گفتم این جان جهان بین بتو کی داد حکیم


گفت آنروز که این گنبد مینا میکرد


بیدلی با همه احوال خدا با او بود


او نمیدیدش و از دور خدارا میکرد


این همه شعبده خویش که میکرد اینجا


سامری پیش عصا دید بیضا میکرد


گفت آن یار کزو گشت سردار بلند


جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد


فیض روح القدوس ار باز مدد فرماید


دیگران هم بکنند آنچه بکنند آنچه مسیحا میکرد


گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست


گفت حافظ گله ای از دل شیدا میکرد  

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | 13:6 | نویسنده : mehrnaz |

خدایا ...

خدایا دستانم خالی و دلم غرق در آرزوهاست

یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان

یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن

نصیحت شعر گونه ...

همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن

شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن

ز ملاهی و مناهی همه اهتراز کردن

ز مدینه تا به کعبه سر پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن

به خدا که هیچ یک را ثمر آنقدر نباشد

که به روی نا امیدی در بسته باز کردن

من چیستم ؟

من چیستم ؟

افسانه ای خموش در آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار

من چیستم ؟

برجا ز کاروان سبک بار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

من چیستم ؟

یک لکه ای ز ننگ به دامان زندگی

وز ننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضجه ی شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 | 20:58 | نویسنده : mehrnaz |

بهترین پیامک های چاپلین در سه علی سه

اگر روزی خیانت دیدی ، بدان که قیمتت بالاست

.

.

حتی بهترین فرزندان نیز دشمن جان پدر و مادرانند

.

.

از دشمن خود یکبار بترس و  از دوست خود هزار بار

.

.

نقاش کامل آنست که از هیچ برای خود سوژه بسازد

.

.

خوشبختی  فاصله  این بدبختی  تا بدبختی دیگر است

.

.

حتی تظاهر به شادی نیز برای دیگران شادی بخش استامه ی تاریخی چارلز چارلی چاپلین به دخترش جرالدین

 

اگر شروع به خوندن این متن کردین دوست دارم تا آخر متن ادامه بدین!

میدانم شاید اکثر شما این نامه ی سر گشاده را قبلاً خوانده باشید ولی بخاطر فراموشکار بودن روح و عقل انسان،از شما می خواهم دوباره بخوانید و به قلبتون مراجعه کنید.

و همگی متوجه بشویم که تنها چیز ارزشمندمان وجود انسانی ماست.

 

((جرالدین دخترم!

اینجا شب است،یک شب نوئل. در قلعه ی کوچک من، همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند.۹ برادر و خواهرت و حتی مادرت، به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم،خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن،به این اتاقِ انتظارِ پیش از مرگ برسانم.

 من از تو بسی دورم،خیلی دور؛

اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را،از چشم خانه ی دلم دور کنم.تصویر تو آنجا روی میز هم هست تصویر تو،اینجا روی قلب من نیز هست.

اما،تو کجایی؟!!!

آنجا در پاریس افسونگر؛بروی آن صحنه ی پرشکوه تئاتر شانزلیزه می رقصی،این را می دانم.و چنان است که در این سکوت شبانگاهی،آهنگ قدم هایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی برقِ ستارگانِ چشمانت را می بینم.شنیده ام،نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه،نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر تاتارها شده است،شاهزاده خانوم باش و برقص، ستاره باش و بدرخش.اما اگر قهقهه ی تحسین آمیز تماشاگران،عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند،تو را فرصت هوشیاری داد در گوشه ای بنشین،نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار.

من پدر تو هستم جرالدین؛ من چارلی چاپلین هستم.

وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نسشتم و برایت قصه ها گفتم،قصه ی زیبای خفته در جنگل،قصه ی اژدهای بیدار در صحرا،خواب که به چشمان پیرم می آمد،طعنه اش می زدم و می گفتمش:برو من در رویای دخترم خفته ام.

رویا میدیدم جرالدین،رویا؛رویای فردای تو،رویای امروز تو،دختری می دیدم به روی صحنه،فرشته ای می دیدم به روی آسمان که میرقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند:

دختره رو می بینی؟!! این دختر همون دلقک پیره!اسمش یادته؟!

چارلی!!!

         ..........

آره!!!من چارلی هستم.من دلقک پیری بیش نیستم.

امروز نوبت توست،من با آن شلوارِ گشادِ پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی!! این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدنهای تماشاگران،گاه تو را به آسمانها خواهد بُرد .

برو!!!! آنجا هم برو!

اما گاهی نیز به روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن،زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که،از بی نوایی می لرزد،من یکی از اینان بودم جرالدین،در آن شب ها،در آن شب های افسانه ای کودکی،که تو با لالایی قصه های من به خواب   می رفتی.من باز بیدار می ماندم،در چهره ی تو می نگریستم،ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم:چارلی!! آیا این بچه گربه هرگز تو را نخواهد شناخت؟!!!

  ............

تو مرا نمی شناسی جرالدین.درآن شبهای دور،بس قصه ها با تو گفتم:اما قصه ی خود را هرگز نگفتم.این هم داستانی شنیدنی است.داستانِ آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد.این داستان من است.من طعم گرسنگی را         چشیده ام،من درد بی خانمانی را کشیده ام و از این ها بیشتر ،من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را ،که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ،اما سکه ی صدقه ی رهگذر خودخواهی آن را            می خشکاند احساس کرده ام.

با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند نباید حرفی زد.

        ..........

داستان من به کار تو نمیآید،از تو حرف بزنیم.به دنبال نام تو،نام من هست.

چاپلی!!!

با همین نام ،۴۰ سال بیشتر ،مردم روی زمین را خنداندم،و بیشتر ازآنچه آنها خندیدند،خود گریستم.

   جرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی.تنها رقص و موسیقی نیست.نیمه شب،هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمندان را یکسره فراموش کن اما حالِ آن راننده ی تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس،حالِ زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار.

به نماینده ی خودم در بانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند.اما برای خرج های دیگرت باید صورت حساب بفرستی.گاه به گاه با اتوبوس یا مترو،شهر را بگرد مردم را نگاه کن،زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دستِ کم روزی یکبار با خود بگو،من هم یکی از آنها هستم.

آری! تو یکی از آنها هستی دخترم،نه بیشتر!

هنر، پیش از آنکه ۲ بال دور پرواز به انسان بدهد اغلب ۲ پای او را نیز می شکند وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی همان لحظه،صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه ی پاریس برسان.من آنجا را خوب می شناسم،از قرنها پیش آنجا ،گهواره ی بهاری کولیان بوده است.در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید.زیباتر از تو،چالاک تر از تو و مغرورتر از تو.

آنجا از نور کورکننده ی نور افکن های تئاتر شانزلیزه خبری نیست،نورافکن رقاصان کولی ،تنها نور ماه است.نگاه کن،خوب نگاه کن؛

آیا بهتر از تو نمی رقصند؟!!

اعتراف کن!!!

همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد،همیشه کسی هست بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده ی چارلی ،هرگز کسی انقدر ،گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا گدای کنار رود سن،ناسزایی بدهد.

     ............

من خواهم مُرد و تو خواهی زیست،امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی.همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم،هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر.اما همیشه وقتی ۲ فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست،این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد.جستجویی لازم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب     آگاه ام.

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام،اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم!

مردمان روی زمین استوار ،

 

بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

 

شاید شبی  درخشش گران بهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد.آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.شاید روزی چهره ی زیبایی،تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند،دل به زر و زیور نبند زیرا :

بزرگترین الماس این جهان آفتاب است

 و این الماس بر گردن همه می درخشد.

اما اگر روزی دل به آفتاب چهره ی مردی بستی با او یکدل باش. به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد او عشق را بهتر از من می شناسد او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است.کار تو بس دشوار است این را می دانم.بروی صحنه،جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند به خاطر هنر می توان لُخت و عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت.اما هیچ

چیز و هیچ کسِ دیگر در این جهان نیست که شایسته ی

 آن باشد دختری ناخن پایش را بخاطر او عریان کند.

       ...................

برهنگی بیماری عصر ماست،من پیرمردم و شاید که حرف های خنده آور      

می زنم اما به گمان من تن عریان تو،باید مال کسی باشد که روح

عریانش را دوست می داری

بد نیست اگر اندیشه ی تو در این باره مال ۱۰ سال پیش باشد مال دوران پوشیدگی.

نترس!!!

این ۱۰ سال تو را پیرتر نخواهد کرد.بهر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه ی جزیره ی لختی ها می شود می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند،با اندیشه های من جنگ کن دخترم!

من از کودکان مطیع خوشم نمی آید!

با این همه،پیش از آنکه اشک های من این نامه را تَر کند می خواهم یک امید به خود بدهم! امشب،شب نوئل است،شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی.

چارلی دیگر پیر شده است جرالدین!

دیر یا زود باید به جای آن جامه های رقص،روزی هم لباس عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی؛

حاضر به زحمت تو نیستم،تنها،گاه گاهی،چهره ی خود را در آینه ای نگاه کن آنجا مرا نیز خواهی دید.خون من در رگهای توست و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد،چارلی را،پدرت را،فراموش نکنی.

من فرشته نبودم!

 اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدمی باشم،

                      تو نیز تلاش کن.

                                                                          

                                                                              رویت را می بوسم.



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 | 20:54 | نویسنده : mehrnaz |

سخن چارلی چاپلین به دخترش

تا وقتی قلب عریان کسی را ندیده ای بدن عریانت را نشانش نده...

هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمدگریان نکن

قلبت را خالی نگه دار...

اگر هم یه روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشدو به او بگوکه:

تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم.

زیرا که...

به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز دارم...!



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 | 20:50 | نویسنده : mehrnaz |
نظر یادتون نره:)))))))))




تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 | 16:59 | نویسنده : mehrnaz |

*صبر کن سهراب!

گفته بودی قایق خواهم ساخت.....

قایقت جا دارد؟من هم از اهل زمین دلگیرم.!

*دوست داشتن کسانیکه دوستمان دارند کار بزرگی نیست،

مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند،دوست داریم.

*وقی خدا دستهایش را از پشت روی چشمانم گذاشت،از لای انگشتانش انقدر

محو دیدن دنیا شدم  که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم.

*افلاطون را گفتند تو چرا غمگین نمی شوی؟گفت دل بر آنچه نمی ماند نمی بندم.

*نوشته های روی شن مهمان اولین موج دریا هستند،امت حکاکیهای روی سنگ،

مهمان همیشگی تاریخند و دوستان خوب حک شدگان روی قلبند و ماندگارانی ابدی!

*همیشه دلیل شادی کسی باش،نه شریک شادی او و همیشه شریک غم کسی باش،نه دلیل غم او

*زندگی مرگ است و مرگ است زندگی پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی.

*ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوار ترین کار جهان این است که کسی

باشی که دیگران می خواهند.

*بر خاک بخواب نارنین،تختی نیستو

آواره شدن،حکایت سختی نیست.

از پاکی اشکهای خود فهمیدم

لبخند همیشه راز خوشبختی نیست.

*با کسی زندگی کن که مجبور نباشی یک عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنیو(چارلی چاپین)

*ای کاش.........

کاشهایمان روزی حقیقت می شدند،تنگنای  سینه ها دشت محبت می شدند

سادگی،مهر و وفا قانون انسان بودن است،کاش قانون هایمان روزی رعایت می شدن!!

*آن زمان که باید دوست بداریم،کوتاهی میکنیم.

آن زمان که دوستمان دارند،لجبازی میکنیم.

بعد برای آنچه از دست داده ایم آه می کشیم!!

*جبران خلیل جبران میگه:من سکوت را از آدم پر حرف آموختم،بردباری رو از نابردبار و مهربانی رو

از نامهربان.

*هر صدفی لیاقت داشتن مروارید رو نداره،پس واسه هر صدفی مروارید نشو!!!

*کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم.

*گنجشک می خندید به اینکه چرا من هر روز بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم،من می گریستم به اینکه حتی گنجشک هم محبت مرا از سادگی ام می پندارد......



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 | 14:25 | نویسنده : mehrnaz |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.